فلسفۀ تدیّن

اغلب اوقات با این مغلطه روبه روییم که چرا با دین مردم ستیز میکنید؟ به اعتقادات مردم چه کار دارید؟ نخست باید گفت که هر عقیده ای محترم نیست و نقد دین نیز توهین به دین نیست، که البته باعث قرابت ما به حق و حقیقت میشود. من هرگز نمیتوانم به عقیدۀ صیغه شدن چهار زن با یک مرد احترام بگذارم، من هرگز نمیتوانم به عقیدۀ اعدام مخالفان احترام بگذارم، من هرگز نمیتوانم به عقیدۀ سر بریدن حیوانات در اجتماع به عنوان قربانی کردن احترام بگذارم، من هرگز نمیتوانم به عقیدۀ نصف حقوق زنان نسبت به حقوق مردان احترام بگذارم و ...، این قبیل عقاید مسبب تجاوز و اسارت و عقب ماندگی و نابودی انسان است و باید با این عقاید مبارزه کرد و انان را از اجتماع دور و محو کرد، تا بتوانیم زندگی کنیم. شوربختانه در اسلام نیز اعتقادات و سنن بسیاری هست که قابل احترام نیست ولی چون این عقاید از خداوند سرچشمه میگیرد، توجیه میشود و هر مسلمانی ناگزیر است ان را بپذیرد زیرا که خداوند میگوید! و ما مسلمانان نمی توانیم سخنان خداوند را نپذیریم.(که این خود مغلطه ای دیگر است، چون خداوند هرگز چنین سخنانی نمیگوید، در اصل خداوند حرف نمیزند) این است که این عقاید باید بدون هیچ شک و شبه ای اجرا شود. به همین دلیل است که از هر گونه تغییر و اصلاحی در اسلام باید اجتناب کرد و شاهد هستیم که قران نتوانست با زمان پیش برود و بعد از مدتی قوانین قران دیگر کارایی نداشت و با ساختن حدیث و فقه به صورت غیر مستقیم قران به کنار رفت و حدیث و فقه و تفسیر و تأویل جای ان را گرفت و امروزه هر کسی در هر زمانی از قران تفسیری جدید میکند تا با زمانه سازگاری پیدا کند. در طول تاریخ هر کسی با این عقاید اسلام ردای مخالفت بر دوش گرفت او را کافر و مرتد و مشرک خواندند و مردم نیز به سبب تعصب و نادانی، وی را دشمن دین و اعتقاد خود تصور می کردند و مجازات وی را خواستار میشدند. حال سخن من این است که این دین و دینداری تا چه اندازه مفید، و تا چه اندازه خطرناک است.
دین، زینتی بر زندگی هر انسانی است، نه مبنا و بن مایۀ زندگی و هر دینی با هر اصولی از این قاعده خارج است و ما باید تحقیق و کنکاش کنیم تا این دینی که اختیار میکنیم چگونه هست و چگونه باید باشد که ما را یاری دهد نه اینکه از پدران و مادران ما، به ما ارث برسد شاید اجداد ما خِنگ و خِرف بودند و این دین را انتخاب کردند. شاید از روی جبر و زور این دین را اختیار کردند چرا ما امروز متکی بر انتخاب اجدادمان هستیم. دین در زندگی هر انسانی نقش بسیاری مهم و اساسی را ایفا میکند. نتیجتاً باید با اگاهی، دینی اختیار کنیم که ما را در امور معنوی و روحانی و روانی مان به نیکی یاری دهد. در کشور ما از لحظه ای که فرزند از رحم مادر بیرون میاید اذان در گوش او میگویند و موقعی که رخت از جهان برمی بندد با اشهد و لااله الله وی را به خاک میسپارند.
ادیان اسمانی که مدعی رسالت از خداوند یکتا و بزرگ و اسمانی دارند میگویند ما باید تحت فرمان خداوند زندگی کنیم و این کتابها که همان تورات و انجیل و قران باشد از سوی خداوند است و این قوانین لایتغییر الهی تا ابد باید اجرا شود. این ادعا پوچ و مسخره به نظر میاید، چند ادمی برای تحول در قوم خود ادعایی در زمانی کردند و یک قدرت الهی نیز تکیه گاه خود قرار دادند تا مردم از ترس به حرف انان پناه ببرند. بعد از قرنها تعدادی به اسم متولیان و اخوندهای دینی برای کسب قدرت از این مکتب سوءاستفاده کردند و با توسعه و گسترش و تحمیل ان، حکومت دینی ساختند که این خود بحثی دیگر است ولی همین قدر بدانیم این اخوندها دین را اصل زندگی قرار داده اند که این خود خطای بزرگی است و نمیتوان دین را که یک امر سوبژکتیو (ذهنی) است با امر ابژکتیو (عینی) مخلوط کرد.

انسان به لحاظ این که دارای وجدان است، پس موجودی اخلاقی است پس در گزینش ها و طرح اندازی ها قابلیت تشخیص و قیاس دارد و خوب را از بد متمایز میکند. دین نیز، که یک مکتب ساختۀ بشر است همین کار را در چهارچوبی با اداب و سنن خاص جغرافیایی در بر دارد که تمام شاخص های فرهنگی یک قوم را در دین اصیل ان قوم میتوان مشاهده کرد. منتهی در اثر جنگها و برخوردهای تمدنی در طول تاریخ، تبادل فرهنگی صورت گرفته و قسمتی از اداب به طور تحمیلی و قسمتی به طور ناخوداگاه به تمدن ها تزریق شده و این روند ادامه دارد. با این حال کسانی که درد دین دارند مانند دکتر علی شریعتی اعلام میکنند ایرانیان اسلام را به تساهل و تسامح پذیرفتند ولی اعراب را نپذیرفتند. ایشان نمیداند که دین اسلام همان فرهنگ و اداب و رسوم اعراب است و نمیتوان این دو را از هم جدا کرد، که این هم خود بحثی دیگر است. اما باید عنایت داشت که اسلام دینی عربی است و اکثر اعمال و رفتار ان از سرشت ایرانی به دور است به خاطر همین ایرانیان در نخست با تحولاتی گسترده دینی به نام شیعه ساختند و راه خود را از دین خشک و خشن اعراب جدا کردند.

نکات یا سوالهای دیگر این است که ما چرا باید دین داشته باشیم؟ و دینداری ما چه سودی دارد؟ ایا انسان دیندار نسبت به انسان بی دین برتری دارد؟ با توجه به بیانات قبل ملموس شد که در واقع خدای دین وجود ندارد ولی انسان به جهت متعالی شدن روح و روانش، احتیاج به چنین موجود ساختگی و تخیلی دارد، البته جبری در این انتخاب نیست. هر دینی یک سری اداب و اصول خاص خود را دارد دین شیعه نیز همین طور است و به مراتب از همۀ ادیان دیگر بر اجرای احکام خود تأکید میگذارد که از قرار تأسف، بیشتر ان خرافی و مسخره به نظر میاید. به اشتباه در اذهان مردم شیعه - مذهب، ادم بی دین خلاف کار و زشتکار و فاسد، می باشد و انان انسان خوب و درستکار را در تطابق دین و رفتار و کردار ان شخص با دین و رفتار و کردار خودشان متصور هستند و دیگر ادیان را ناحق و نجس و نادان و گمراه می دانند. این در حالی است که در سطح جامعه بیشترین خلاف ها و بزرگترین دروغ ها و تزویرها را شعیان بر عهده دارند و در وقت قضا هم یک عذر مقدسی (تقیّه، دروغ مصلحتی و...) از دینشان برای رغیب می اورند و بی گناهی خود را به ثبوت می رسانند. ادم هایی هستند که با هزار جنایت و کلاه برداری به وسیله دینداری پرده بر روی کارهای کثیف و زشت خودشان میگذارند و هر جا و هر زمان از دین و دین داری برای تظاهر و تملق استفاده میکنند. اخوندهای رافضی هم برای رونق کار خود هرچه بیشتر درصدد نفوذ به درون ذهن مردم با نشر اکاذیب و خرافه هستند مثلاً میگویند اگر در روضۀ حضرت سیدالشهدا حاضر شوی و یکی دو پُک قلیان بکشی، تمام گناه هانت بخشیده میشود!!!. بسیاری به خیال این که در عاشورای حسین بر سر میکوبند یا نماز سره وقت در مسجد می خوانند و یا 30 روز ماه رمضان را روزه میگیرند، دینداری میکنند و ادم های خوب و با خدایی هستند. این جاهلان نمیدانند که نماز خواندن و روزه گرفتن و همۀ رسومات دینی، برای این است که در رفتار و اَعمال اجتماعی ما اثر بگذارد و ما در اثر این کارها خود را برای بهتر بودن و انسان بودن اماده میکنیم وگرنه انجام این اعمال دینی هیچ فایده و سودی ندارد. من اگر تمام نمازهایم را سره وقت بخوانم ولی حقوق همسایه گی را زیر پا بگذارم، اگر شب قدر شب تا صبح قران روی سر بگیرم اما به پدر و مادرم احترام نگذارم، اگر همیشه خداوند را نیایش کنم ولی در اجتماع با دروغ و تزویر با مردم برخورد کنم، این دین و دیداری من هیچ ارزشی ندارد. انسان بی دین و انسان دیندار فقط در سطح اجتماع و در رفتار و کردارشان ارزیابی میشوند و مقام و مرتبه کسب میکنند. در جهان هم جنایت کار بی دین هست هم جنایت کار دین دار، مبنا و اساس ارزیابی هر انسانی، برآیند رفتار اوست.

ولایت فقیه

ایت الله جوادی آملی، کتابی با نام "ولایت فقیه" به رشتۀ تحریر در اورده و در تفسیر و تأویل ولایت فقیه و نقش ان در حکومت اسلامی!، گویی یابوی فصاحت را به زیر ران کشیده و از هیچ نوع مغالطه ای دریغ نفرموده است. با اینکه این شخصیت در عرصۀ مذهب تشیع دارای مقام والایی است و به نیکی از فقه و مبانی ان مطلع است و از علمای اعلام قم (کثرالله امثالهم!) می باشد؛ به قول عوام آخوند است و در هر صورت از سفسطه و مغلطه برّی نیست، زیرا که حرفۀ اخوندها چنین است و از ویژگی های اصلی و بنیادی انان محسوب می شود. ناگفته نماند که این شخص از تئوریسین های جمهوری اسلامی است. من نقدی مختصر بر این کتاب دارم و روشن میسازم، ایا دلایل و شواهد این عالم ربّای با معیارهای عقلی و منطقی سازگار است یا نه و اصولاً چنین کتاب ها و اندیشه ها در جهان جایگاهی دارند یا خیر و دیگر پرسش ها.

- روشن است که ازادی هیچ گاه نمی تواند مطلق و نامحدود باشد چرا که اوصاف هر موجودی تابع خود ان موجود است.25ص

- افکار انسان بر برهان و دلیل تکیه دارد و از این رو نه خود انسان میتواند عقیده ای را بر خود تحمیل کند و نه دیگران توان تحمیل ان را بر او دارند. اثبات و سلب فکر و عقیده بر دست کسی نیست و نیازمند مبادی و مقدمات علمی خویش است.33ص

*** کاملاً این دو جمله درست و صحیح است ولی ایا این روند ادامه دارد یا کلیشه سازی است برای حرفهای بعدی!؟

- باید عنایت داشت که اگر چه خداوند انسان را تکویناً ازاد افریده است و او در انتخاب هیچ دینی مجبور نیست، لیکن تشریعاً موظف است که دین حق را که خواستۀ فطرت پاک و الهی اوست بپذیرد.30ص

*** اگر وظیفه ای در کار باشد چرا تکویناً این وظیفه در سرشت انسان نهاده نشده است که از خداوند اطاعت کند. وظیفه، جبر و زور به همراه دارد و اجبار، اختیار را مسلوب می کند پس خلاف حرف شما انسان ازاد نیست. دین حق نزد کیست؟ و چگونه می توان ثابت کرد که دینی واقعاً الهی است. همۀ ادیان مدعی حقانیت هستند.

- قانون سعادت آور نه از خود انسان بر می خیزد و نه از طبیعت و جهان. زیرا نه انسان به عمق جهان اگاهی دارد و نه جهان از خودش با خبر است. چه رسد به اینکه از انسان و از رابطۀ او با خود خبر داشته باشد. قانونگذار فقط ان کسی میتواند باشد که انسان و جهان را افریده و رابطۀ متقابل انسان و جهان را تنظیم کرده است و او جز خدا نیست.53ص

- بنابراین اگرچه انسان تکویناً موجودی مجبور نیست، ولی ازادی او در دایرۀ دین الهی و دستورات حیات بخش ان است نه فوق ان. و هیچ گاه کسی نباید بگوید من حق دارم دین الهی را نپذیرم. زیرا نپذیرفتن دین خداوند که مطابق فطرت انسانی اوست، در واقع از انسانیت و عقلگرایی اش خارج میگردد.31ص

- لاحکم الا لله، سخن حق و گفته قران است و هیچ حکم و قانونی حق نیست مگر حکم و قانون خداوند.75ص

*** بر چه اساسی، بر چه اصولی ما قبول کنیم و بپذیریم شما و قران و پیامبران حقیقت را می گویید و این احکام از طرف خداوند است و ما باید بدون هیچ تأملی بپذیریم؟ اگر این احکام از طرف خداست و باید اجرا شود چرا از نخست خداوند با هر انسانی خصوصی در میان نمی گذارد تا همه باور کنند و بپذیرند، مگر نزد خداوند انسانها تفاوتی دارند که این لطف را فقط به پیامبران و متولیان دینی عطا میفرماید. اصلاً چرا این خدایان این قدر عقب افتاده و بی سواد اند چرا این قدر حرفهای متضاد و متناقض در کتابشان نوشته شده. اصلاً این خداوند کی هست که شما نماینده گان او هستند، ما این خداوند را ندیدیم و نمی شناسیم که شما نماینده گان او باشید. و اینکه علم و دانش انسان محدود است دلیل نمی شود که به هر امر لاطائلی متوسل شود. گذشته از این که این سخن مغالطه است زیرا ما در هر زمان بر اساس ان حدود فهم خودمان زندگی می کنیم و نیازی به فهم نامحدود و مطلق نداریم مگر پیشتر نگفتید اوصاف هر موجودی تابع خود ان موجود است، پس علم و دانش ما نیز باید محدود باشد و هست که البته به مرور زمان رو تکمیل می رود. منظور شما از قانون سعادتمند الهی، شلاق زدن و دست و پا بریدن و سنگسار کردن زنان و مردان و کشتن مخالفان است عجب قوانین سعادتمند و با عدالتی است!

- مطابق سوره ال عمران ایۀ 19، همانا دین پسندیدۀ نزد خدا ائین اسلام است.79ص

- اسلام از ان جهان که دین الهی است و از ان جهت که کامل و خاتم همه مکتب هاست برای اجرای احکامش و برای ایجاد قسط و عدل در جامعه حکومت و دولت میخواهد.76ص

*** اینجا بحث ایدئولوژیک می شود. در بین صدها دین دیگر جهان، فقط این دین مبین اسلام است که حق است؟ و همه باید مسلمان باشند و هر کسی اسلام را نپذیرد احمق است؟! در همین جاست که ایات بُکش بُکش قران مجید ظاهر می شود و خواستار قتل عام مخالفان است. مگر به گفتۀ قران ادیان دیگری مانند مسحیت و یهودیت از طرف همین الله نیامده اند که حالا با امدن اسلام انان باطل می شوند و چگونه است که این الله دین های قبل از اسلام را ناقص تلقی می کند و اسلام را کامل، مگر ان ادیان نیز از سوی او نیامده اند؟.

- دین هرگز از حکومت و سیاست جدا نمی باشد. زیرا همان گونه که گفته شد دین موعظه و نصیحت و تعلیم محض مسائل فردی بدون اجتماعی و مسائل اخلاقی و اعتقادی بدون سیاسی و نظامی و مانند ان نیست بلکه احکام اجتماعی و سیاسی نیز دارد.73ص

*** این نظر شماست! ولی ایا همه باید این حرف را بپذیرند. شما یک حکومت دینی پیشرفته و مترقی در طول تاریخ به من نشان دهید، من هر انچه شما می گوید می پذیرم. مهمترین رکن و اصل مترقی بودن در دنیای امروز لائیسیته و سکولاریسم یا جدایی کامل دین از حکومت و سیاست است و این غیر قابل انکار است. البته اسلام نیاز به حکومت و قدرت دارد تا بتواند مردان را سر ببرد و زنان را سنگسار کند و هزار جنایت دیگر مرتکب شود.

- اکنون نیز که انسان ها نسبت به امم گذشته، از علم و تمدن بهرۀ بیشتری دارند، هرگز نمیتوان اختلافات انان را با مساله گویی و صرف نصیحت از میان برد. بلکه نظام و حکومتی لازم است تا احکام قضایی و جزایی و کیفری اجرا دراورد و حدود و قصاص و دیات و مجازات های مالی و اقتصادی را محقق سازد و اساساً قضا و داوری بدون حکومت امکان پذیر نیست. واین دو متلازم یکدیگرند و حکومت، مجری احکام قضای است.74ص

*** بزرگترین اشتباه شما این است که فکر می کنید دین باید سیاسی باشد و در همۀ امور دخالت مستقیم داشته باشد که نتیجۀ ان را امروز در ایران شاهد هستیم. و این سیاسی بودن دین مختص دین اسلام است و هیچ دینی در دنیا مدعی تلفیق مبانی دین در سیاست و حکومت نیست و ادیان دیگر فقط در راه اخلاقی کردن جامعه با مباشرت و مصاحبت فعالیت می کنند. دین اسلام به دلایل تاریخی از زمان هجرت پیامبر، به مقتضای شرایط، کاملاً از جنبۀ معنوی و اخلاقی خارج شد و برای تمرکز و تقویت مسلمانان برای غالب شدن بر اقوام دیگر به سیاست و حکومت روی اورد، از همین جهت احکامی خشن و عقب مانده در قران و سیرۀ نبوی، راه باز کرد. ولی این امور لزومی ندارد امروز بعد از قرنها به اجرا در آید و ما باید از اسلام انچه را که خوب است بگیریم و انچه را بد است رها کنیم. (به گفتۀ دکتر عبدالکریم سروش)

- اگر اسلام امده است تا جلوی همۀ مکتبهای باطل را بگیرد و تجاوز و طغیان طواغیب را در هم کوبد چنین انگیزه ای بدون حکومت و چنین هدفی بدون سیاست هزگز ممکن نیست.76ص

*** همۀ مکتب های انسانی و اخلاقی و دینی مدعی چنین گفته ای هستند که ما برای ازادی بشر از دست متجاوزان و ظالمان امده ایم و فعالیت میکنیم، اما نه با در دست گرفتن حکومت و سیاست، که این خود مسبب اسارت انسان میشود و جلوی متجاوزان ایستادن نیاز به حکومت و ارتش و بمب اتمی نیست. ما ملت ایران با برپا کردن یک حکومت دموکراتیک و با قانون اساسی دموکراتیک جلو متجاوزان و مکتبهای باطل را میگیریم و نیازی به اسلام و قوانینی ارتجاعی ان نداریم.

- جامعه ای میتواند قیام به حق داشته باشد که زیر بنای ان اعتقاد عمیق به معارف الهی باشد نه اقتصاد یا دیگر شؤون مادی. زیرا در این صورت هدف قیام مردم ارضاء هوای نفس یا رفاه مادی خواهد بود نه بر قراری قسط و عدل و قانون الهی.80ص

*** شما که دم از نشر عدل و معنویت و قانون الهی در جامعه میزنید چرا با سایر مذاهب دیگر از جمله اهل تسنن سر نزاع دارید و مدام در کارهای ادیان دیگر دخالت میکنید و نمی گذارید به کارهای دینی خود برسند. در نظر شما، انسانی مورد قبول شماست که دینش شیعه اثناءعشری باشد در غیر این صورت بشر نیست و حق و حقوقی ندارد. ما انسانها فقط برای عبادت و اطاعت کردن از خداوند افریده شده ایم؟ ما کاره دیگری در این دنیا نداریم؟ اگر اقتصاد مهم نیست اگر شؤون مادی و علم و دانش مهم نیست چگونه شکم خود را سیر کنیم؟ چگونه با بیماریها مبارزه کنیم؟ چگونه زنده بمانیم؟ چه قدر این خدا ظالم است که ما را افریده که صبح تا شب فقط به دست و پای او بیوفتیم و درخواست امرزش کنیم؟

- برهانی که حکما و متکلمان برای نبوت عام اقامه میکنند این است که بشر زندگی اجتماعی دارد و باید با دیگر انسانها مرتبط باشد و چون نیازمندی های خود را به تنهایی نمیتواند براورده کند و کارها و متاع ها در دنیا تقسیم شده اند قهراً باید معاملات متقابلی با همنوعات خود داشته باشد و برای انکه جلوی تعدی و تجاوز و هرج و مرج گرفته شود قانون لازم است و به دیلی ضعفها و نقصهایی که بشر در علم و عمل دارد خود او نمیتواند قانونگذار باشد و بنابراین باید کسی قانون را تدوین و اجرا کند که منزه از همۀ نقصها باشد و او ذات اقدس اله است که قانونش را به دست انسان کامل معصوم برای بشر فرستاده است.56ص

- مهمترین هدفی که حکومت اسلامی به همراه دارد، دو چیز است: اول انسانها را به سوی خلیفة الله شدن راهنمایی کردن و مقدمات سیر و سلوک انان را فراهم نمودن و دوم کشور اسلامی را مدینه فاضله ساختن، مبادی تمدن راستین را مهیا نمودن و اصول حاکم بر روابط داخلی و خارجی را تعیین کردن، نصوص دینی اعم از ایات و متون احادیث و نیز سیرۀ مهصومین و پیشوایان الهی.100ص

*** ما نمی خواهیم به سوی خلیفة الله برویم، ما این بهشت و حوری و این بند و بساط ها را نمی خواهیم؛ ما می خواهیم زندگی کنیم و به یاری علم و دانش خودمان به سعادت برسیم این احادیث و این معصومین و این حکومت اسلامی ارزانی خودتان؛ دست از سر ملت ایران و مردم جهان بردارید. یکی از عوامل فساد و جنایت در حکومت ها، اخلاقی کردن سیاست و حکومت است. حکومت و سیاست، با مبادی علمی سروکار دارد و باید براساس مبانی علمی و منطقی لحاظ شود نه با دین و اخلاق. در اصل آخوندها با اخلاقی کردن سیاست، می خواهند راه خود را به حکومت باز کنند و در جامعه از قدرت و شوکت برخوردار باشند و گرنه اینان هیچ علاقه ای به نشر معرفت و اخلاقی کردن جامعه ندارند و به نیکی می دانند اگر دین از حکومت جدا شود، اخوندی از رونق می افتد به همین جهت سخت با سکولاریسم مخالفند.

- ولایت فقیه، تفاوت اساسی با ولایت بر محجوران دارد. زیرا یکی مربوط به افراد ناتوان است و دیگری مربوط به ادارۀ جامعه اسلامی. یکی برای حفظ حقوق مردگان و سفیهان و محجوران و صغیران است و دیگر برای اجرای احکام اسلامی و تأمین مصالح مادی و معنوی جامعۀ اسلامی و حفظ نظام و کشور در برابر دشمنان و حفظ وحدت و تقویت خردمندی و دینداری و کمال یابی. تفاوت دوم اینکه، ولّی محجورین و ناتوانان گاهی غیر مستقیم و به صورت تسبیت و گاهی به صورت مستقیم و مباشرتاً در امور انان دخالت میکند و از سوی انان امورشان را به اجرا در میاورد و لذا انان "مورد کار" میباشند نه مصدر کار. اما ولّی جامعۀ خردمندان و امت اسلامی با تقویت اندیشه و انگیزه انان را به حرکت و قیام برای خدا و تحقق ارزشهای اسلامی دعوت مینماید، لذا مردم "مصدر کار" میباشند و مورد کار.128ص

- در جامعۀ اسلامی کارهای شخصی را خود افراد خردورز انجام میدهند و کارهایی را که به اصل مکتب بر میگردد و یا جنبه عمومی دارد، ولی مسلمین انها را به نحو مباشرت یا تسبیت انجام میدهد.129ص

- ولایت فقیه مدیریتی بر جامعۀ اسلامی است که به منظور اجرای احکام و تحقق ارزشهای دینی و شکوفا ساختن استعدادهای افراد جامعه و رساندن انان به کمال و تعالی در خور خویش صورت میگیرد.129ص

*** بدون تردید در ایران ولایت فقیه مردم را "مورد کار" قرار داده و مردم هیچ نقشی در سیاست و حکومت و سرنوشت خود ندارند. گذشته از این که ولایت فقیه چه خوب باشد چه بد باشد مورد قبول نیست. تجربه نشان داده است که اگر همواره قدرت دست یک نفر باشد فساد به بار میاورد و کم کم مردم از صحنۀ سیاست کنار میروند و امور دست زورگویان و متجاوزان میافتد، به مانند امروز ایران. ای کاش جمهوری اسلامی به همان قانون اساسی خود عمل میکرد و مشکل دیگر همین است که به قانون خودش هم احترام نمی گذارد و هر جا شرایط اقتضا کند قانون خودشان را زیر پا می گذارند و به نفع و بقاء خود عمل میکنند.

- حاکمیت فقیه جامع الشرایط، همانند حاکمیت پیامبران و امامان معصوم است.213ص

- عقل میگوید سعادت انسان، به قانون الهی بستگی دارد و بشر به تنهایی نمیتواند قانونی بی نقص و کامل برای سعادت دنیا و اخرت خود تدوین نماید و قانون الهی توسط انسان کاملی به نام پیامبر، برای جامعۀ بشری به ارمغان اورده میشود و چون قانون بدون اجراء تأثیرگذار نیست و اجرای بدون خطا و لغزش نیازمند عصمت است. خداوند پیامبران و سپس امامان معصوم را برای ولایت بر جامعه اسلامی و اجرای دین منصوب کرده است و چون از حکمت خداوند و از لطف او به دور است که در زمان غیبت امام عصر (عج) مسلمانان را بی رهبر رها سازد و دین و شریعت خاتم خویش را بی ولایت واگذارد، فقیهان جامع الشرایط را که نزدیکترین انسانها به امامان معصوم از حیث سر شرط علم و عدالت و تدبیر و لوازم ان میباشد به عنوان نیابت از امام زمان (عج) به ولایت جامعۀ اسلامی در عصر غیبت منصوب ساخته است.213ص

*** عقل من هیچ گاه نمی گوید سرنوشت خود را به دیگری به عنوان نمایندۀ خدا بسپار. من حاکمیت پیامبران و معصومین و حتی خدا را نمی پذیرم چه رسد به اخوندهای رافضی. زیرا که من عقل دارم و از عهدۀ کارهای خود بر می ایم. نیازی به سرپرست و ولیّ ندارم. انسانها همه بلااستثناء از یک گوهرند و کسی برتر از کسی دیگر نیست و نمایندگی از طرف خدا به هیچ کسی داده نشده است زیرا که این نفی قانون طبیعت است.

این اخوندها معتقدند پیامبر از سوی خدا امده و معصومین نمایندگان پیامبر و امام زمان نماینده معصومین و ما اخوندهای رافضی نمایندۀ امام زمان هستیم. نتیجتاً ما اخوندها نمایندگان خداییم! و هر کسی ما را نپذیرد، دشمن خداست و ما باید او را به جرم محاربه با خدا بکشیم. در افاضات این اخوند، انواع و اقسام مغالطه یافت میشود و مستحضر هستیدکه با چه ترفند و حیله ای خود را نمایندگان خدا می نامند. ما باید اگاه باشیم و نگذاریم به عنوان دین و روحانیت به حقوق و شؤون انسانی ما تعدی و تجاوز کنند. واقعاً جای شرم و خواری دارد که ما ملت ایران در قرن بیست و یکم به جای این که با تلاش و کوشش، خود را با جهان و کشورهای پیشرفته وفق دهیم و سهم بسزایی در پیشرفت علم و دانش جهانیان داشته باشیم گرفتار چنین مسائل ایم. با این اشخاص و اندیشه های و این قضایا نمی شود مقام و مرتبه ای در جهان کسب نمود، نمی شود به کره ماه رفت، نمی شود کشوری پیشرفته و مدرن و آزاد داشت، حکومت اسلامی جز عقب ماندگی و فلج فکر و خرافه چیزی نیست. ما باید دندان های اسلام را بکشیم و ان را روانۀ مسجد کنیم ان موقع اسلام به مانند دیگر ادیان محترم است. امیدوارم قدری شرایط را درک کنیم و درصدد تغییر اوضاع باشیم ما سزاوار این اوضاع و احوال نیستیم. تنها و تنها زیر سایۀ دموکراسی اینده و سعادت ما تضمین است و ما ملت ایران تا وقتی اویزان ریسمان پوسیدۀ اسلام و بیضۀ اسب حضرت عباس و روضه خوانی های آقا اباعبدالله حسین، هستیم به جایی نمی رسیم.

هستی و نیستی

ادمی نیازمند است که یک بار در زندگی اش خود را از بند همۀ تصورهای بدست امدۀ گذشته رها کند، تمامی باورها و عقاید خودش را ویران کند و همۀ ان ها را از نو با محک عقل بسنجد و بسازد.(الکساندر کویره)

همۀ انسان ها به نسبت کم و بیش، از همان کودکی تحت قالب ها و طرح های ساخته شدۀ محیط خود بزرگ و بالغ می شوند که این رشته طرح ها بیشتر برگرفته از مبانی دینی و اعتقادی والدین و اطرافیان می باشد و رفته رفته ذهن این کودک پاک سرشت ملهم از ان عقاید شده و او ملتزم به تابعیت و بنا نهادن زندگیش بر ان پایه می شود و هر گونه انتقاد را به مثابه توهین و هر گونه تغییر در اعتقاداتش را خیانت به تربیت و اموزش والدینش تلقی میکند و به هیچ روی حاضر به تحقیق و تجدید نظر در اعتقاداتش نیست. متأسفانه جامعۀ ما نیز دچار همین درد است که پویایی و شکوفایی از ان سلب شده و مشکلات مان از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود و در بستر جامعه راهی برای اندیشه های نو باز نیست. از تحول خوف و واهمه داریم که نکند اوضاع بدتر از این شود و ما به همین وضعیت کنونی رضایت داریم. به محض اینکه کسی تحولی جزیی در افکارش دهد، جماعت نامی بر وی می گذارد و او را از جمع خود طرد می کند. مثلاً "او بی دین است"، "او غرب زده است". در اثر همین نام گذاری ها و برچسب هاست که روابط اجتماعی سالم از بین می رود و یک نوع گسستگی در اجتماع بروز میکند و افراد یک جامعه در اثر متفاوت بودن روش ها و اندیشه های خصوصی از هم جدا می شوند و راه سوء ظن و عدم اعتماد باز می شود. اکثریت ملت ایران هنوز قادر به تشخیص و انفکاک مسائل عمومی و خصوصی از یکدیگر نیستند و بیشتر مشکل ما از همین جا ناشی می شود.

ما اکثراً از مرگ می ترسیم و سال ها به این موضوع فکر می کنیم و از خود سوال می کنیم که بعد از مرگ چه خواهد شد؟ و چه بلایی سر من خواهد امد؟ البته تئوری های دینی جواب هایی داده اند. ولی ایا ادیان در این مورد سخن درست و صحیح گفته اند؟ به نظر من تئوری های ادیان، به کلی دور از عقل و منطق است و برای یک انسان خردگرا این جواب ها قانع کنند نیست. پس باید با درک درست و تفکر سالم جواب های قانع کنند برای خود بیابیم.

سارتر مي گويد: چون مرگ همواره فراسوي سوبژکتويتۀ من قرار دارد، جايي هم براي ان در سوبژکتويتۀ من وجود ندارد.

دکارت می گوید: چون ذهن بکلی از قید افکار پیشین رها شد و هیچ معلومی نماند که محل اتکاء بوده و مشکوک نباشد، متوجه شدم که هر چه را شک کنم این را نمی توانم شک کنم که شک می کنم. چون شک می کنم پس فکر دارم و می اندیشم پس کسی هستم که می اندیشم، پس نخستین اصل متیقن و معلومی که به دست امد این است که "می اندیشم پس هستم".

این که ما خیال می کنیم دنیایی خارج از دنیای حاضر وجود دارد و مرگ پل ارتباطی میان این دو دنیاست و این دنیای حاضر فانی و ان دنیای دیگر ابدی است ناشی از مبانی دینی است. اگر خواهان حقیقت هستیم، باید بکلی از پیش فرض ها و اعتقادات خود دوری ورزیم و خالصانه به انچه درک میکنیم، معرفت یابیم و فکر کنیم، تا به حقیقت نزدیک شویم، در غیر این صورت سخنان من بیهوده است. نخست ما بعنوان انسان که اگاه به هستی و وجود خود هستیم و می دانیم روزی نخواهیم بود، برعکس چیزها و حیوانات و گیاهان که متوجه هستی خود نیستند و نمی دانند روزی نخواند بود، بنگریم چگونه تشخیص می دهیم که هستیم و روزی نخواهیم بود؟ ما انسان ها از پنج حس برخوداریم که به وسیلۀ این احساس هر انچه اعم از وجود خودمان و هر چیز دیگر را ادراک میکنیم و معرفت و بینش خود را از طریق این پنچ حس بدست میاوریم. اگر ما بر روی صندلی نشسته باشیم بدنمان حس میکند بر روی صندلی نشسته و من پی به وجود این صندلی می برم. اگر کتابی بر روی میز قرار دارد و من می بینم که ان کتاب روی میز است می گویم این کتاب وجود دارد و روی میز است. حال اگر من مُردم و بدنم جانش را از دست داد؛ نه می توانم ببینم و نه گوش کنم و نه بچشم و نه لمس کنم و نه بو کنم و نه حتی تفکر کنم. تخیل و تصورات من نیز وابسته به احساس و درک من از خارج و دنیای عینی است و اگر به هر دلیلی من فاقد احساس شوم، چیزی برای من قابل شناسایی نیست که من راجب ان تفکر و تخیل کنم. پس از بین رفته ام، نابود شده ام. چون من به واسطۀ احساسم زنده ام. من هستم چون می فهمم که هستم (فهمیدن مستلزم احساس کردن است) و نمی توانم بگویم که نیستم. یک انسان مرده درکی از وجود داشتن ندارد. پس مرگ تجربه نیست که ما بشناسیم و درک کنیم که بعد از مرگ چه می شود. زیرا بعد از مرگ "انسان" نیستیم. اپیکور حکیم سخن مرا در یک جمله در مورد مرگ بیان نموده، میگوید: (تا وقتی انسان هست، مرگ نیست و وقتی مرگ امد دیگر انسانی نیست تا مرگ برایش مایۀ ترس باشد). هر هستنده ای فقط از طریق "اگاهی" (یعنی درک وقایع از طریق احساس) تبدیل به حضور و هستی می شود و هستی شرط اشکارگی چیزهاست. نیستی هیچ صفت و ویژگی ندارد و چیزی نمی توان درباره اش گفت. دو نوع هستنده در این جهان هستند یکی "برای خود بودن" یعنی انسان، و دیگری "در خود بودن" یعنی چیزهایی به غیر از انسان که متوجه هستی خود نیستند و اصلی ترین وجه تمایز انسان با چیزهای دیگر در اگاهی به هستن خود و عدم اگاهی به هستن خود است. هر طرح اندازی انسان گشایشی به نیستی است، انسان می تواند میان گزینه های گوناگون برگزیند و بیافریند. می تواند چیزهایی را که نیستند، هست کند مثل اثر هنری، ابزار و اندیشه ها که پیشتر نبوده اند ولی انسان برای انها جایی در دنیا می گشاید.

مي خور که هزار بار بيشت گفتم ***** باز امدنت نيست چو رفتي، رفتي (خیام)

بارون دو هولباخ، فیلسوف المانی در باب الهیات و اخلاق می گوید : (ساده ترین تفکر دربارۀ سرشت روح ادمی می باید انسان را متقاعد کند که اندیشه جاودانگی ان صرفاً توهم مغز است. به راستی روح انسان چیست مگر اصل فهم و احساس؟ اندیشیدن، لذت بردن و رنج کشیدن چیست جز احساس کردن؟ زندگی چیست جز مجموعه ای از تغییرات و حرکات که خاص موجود سازمان یافته ای است؟ پس به محض انکه بدن از زیستن بازایستد، حس و فهم ان نیز دیگر نمی تواند کار کند و دیگر نمی تواند دارای تصورات و به تبع ان اندیشه ها باشد. چنانکه ثابت کرده ایم تصورات تنها از طریق حواس برای انسان حاصل می شوند؛ حال چگونه می گویند که وقتی انسان از حواس خود محروم شده باشد، باز هم می تواند احساساتی دریافت کند، ادراکاتی داشته باشد و تصوراتی تشکیل دهد؟ چون انها روح ادمی را موجودی مجزا از بدن زنده تصور می کنند، پس چرا حیات را نیز به عنوان موجودی ممتاز و جزا از بدن زنده نپنداشته اند؟ زندگی در یک بدن کلیت حرکات ان است؛ احساس و اندیشه جزئی از این حرکت اند؛ پس در مُرده، این حرکات همانند همه حرکات دیگر باز می ایستند... اعتقاد به ان که روح پس از مرگ بدن دارای احساس و اندیشه و لذت و رنج خواهد بود، مثل این است که بگوییم که ساعتی که هزار تیکه پاره شده باز هم میتواند زمان را نشان دهد و توانایی تعیین حرکت زمان را داراست. انان که می گویند که روح ادمی میتواند با وجود نابودی جسم زنده بماند، اشکارا از این نظر حمایت میکنند که تغییر شکل بدن ان را به حفظ خویش توانا میکند حتی پس از انکه ذهن نابود شده باشد؛ اما این گفته کاملاً بیهوده است).

مراجعه میکنیم به دین و قضیۀ نکیر و منکر و فشار قبر و این داستان های احمقانه و ابلهانه که چیزی جز حجاب دانش و آفت عقل نیست و واقعاً از بازگو کردن ان کراهت دارم و این قضایای هولناک دینی صرفاً به جهت ترساندن و ایمان اوردن انسان هاست. اساساً این که تصور کنیم چیزی از اسمان امده و پیامبران از سوی خدایی مبعوث شده اند، خطا و گمراهی است؛ ادیان همگی ساختۀ بشرند. یک سری انسان های نسبتاً شریفی به اقتضای زمان و مکان خویش ادعاهایی کردند و با تخیلات و دانش خود مکتبی را با نیت راهبری جوامع ان روزگاران ساختند و این ادیان هم زیر مجموعۀ علم و دانش بشرند. تنها وجه ارزش ادیان همان امور معنوی و اخلاقی ان است و ما می توانیم از بخش های برگزیدۀ ادیان بهره برداری کنیم نه کل دین که باعث واپسگرایی و عقب ماندگی شود. مثلاً اینجا که دین چیزی را به اسم "روح" ابداع کرد، تا ماله ای بر روی تناقضات خود بکشد و ادعا کرد هنگام شکل گیری جنین در رحم مادر خداوند تبارک و تعالی روح را در بدن ان جنین می دمد و ان روح طی حیات ان شخص در بدنش هست و نیز هنگام خواب روح است که از بدن خارج، و سبب خواب دیدن می شود و بعد از مرگ روح از بدنش خارج می شود و این روح است که لایزال و فناناپذیر است و در روز رستاخیز برای دادگاه عدل الهی حاضر می شود تا مکان ابدی وی معلوم گردد!.

یکی مرغ به کوه بنشست و خاست ***** چه افزود به کوه و از وی چه کاست

تو ان مرغی و این جهان کوه تو ***** چو رفتی جهان را چه اندوه تو ؟ (نظامی)

با اینکه در کتاب های اسمانی! مفهوم نیست که اخر انسان بعد از مرگ به صورت مادی یا غیر مادی است و یا این روح ایا یک امر متافیزیکی است یا فیزیکی؟ ما در دو حالت فیزیکی و مابعدالطبیعه روح را مورد بررسی قرار می دهیم. ما قبلاً به جنبۀ مادیِ بعد از مرگ پرداختیم و ثابت نمودیم که چنین چیزی هرگز میسر نیست. ولی ایا واقعاً چیزی به نام روح وجود دارد و ایا این روح بعد از مرگ، از بدن انسان جدا می شود؟ روح، اگر یک امر فیزیکی و طبیعی است، پس ماده است و در زمان و مکان خاصی قرار دارد و جا اشغال میکند و شکل دارد و قابل شناسایی است و فانی است و همواره در یک شکل خاص نیست پس روح نمی تواند مادی باشد. اما اگر روح یک امر مابعدالطبیعه است، گذشته از این که امور متافیزیکی و مابعدالطبیعه در قلمرو علم خرافه به حساب می اید. چون به هیچ وجه قابل شناسایی و اثبات نیست و همواره این قضایای مابعدالطبیعه جزء خیالات و توهمات محض می باشد و جایگاهی در علم ندارد. مگر امکان دارد چیزی که ماده نیست در ماده قرار بگیرد و چیزی که شکل دارد و حرکت دارد و به درون ماده ای دمیده می شود، فیزیکی نباشد. به گفتۀ قران وقتی انسانی می میرد روح ان شخص که دارای دو بال است به سوی اسمان پرواز می کند! اگر روح یک امر متافیزیکی است چگونه گرانش زمین بر ان اثر می گذارد که با پرواز کردن به اسمان برود و حرکت کاملاً یک پدیدۀ فیزیکی است، چگونه یک امر متافیزیکی از یک نقطه ای حرکت میکند طی یک زمانی به یک نقطۀ دیگر می رسد. اگر قرار باشد بعد از مرگ روح انسان به صورت متافیزیکی باشد چگونه به شکل ماست و شکل دار بودن مختص ماده است. وقتی کسی میمیرد می گوییم از این دنیا رفت و وقتی کسی از رحم مادر بیرون اورده می شود می گوییم به این دنیا امد. این قبیل جملات باعث گمراهی ما شده است و ناخود اگاه در ذهن مان این تصور بیمار بوجود میاید که دنیایی خارج از این دنیای کنونی وجود دارد. هیچ چیزی اعم از انسان و حیوان و گیاه، به این دنیا نمی اید که با مرگش از این دنیا برود. هنگامی که شخصی به خواب میرود می پندارد که روح اش از بدنش جدا میشود و به سیر و حرکت در میاید و به همین خاطر او خواب می بیند!. کسی که خواب می بیند کاملاً مستغرق اموریست که در مقابل ذهنش می گذرد و به خود نمی گوید که ایا انچه می بینم در خواب است یا در بیداری. تازه اگر هم بگوید باز هم در خواب و خیال است نه با فکر و تعقل. خواب ببیننده عالم دیگری را که عالم بیداری باشد تصور نمی کند و به مقایسۀ این دو عالم خواب و بیداری نمی پردازد تا یقین کند که کدام یک از انها حقیقی است. پس خواب دیدن تخیلات ذهنی هر ادمی است و هیچ ارتباطی با واقعیت و اتفاقات پیشه رو ندارد. (خواهشاً ! این خرافات چند هزار ساله را برای یک بار از ذهن خود جارو کنیم و راهی زباله دان سازیم)

آیا قران کلام خداست ؟

در مورد اینکه قران کلام خداست، همۀ اخوندها با صراحت و سماجت، الهی بودن این کتاب را مدعی هستند ولی با خواندن و تفهیم متون این کتاب، به وضوح زمینی بودن این کتاب برای ما اشکار میشود زیرا که مشحون از تضاد، تعارض، تجلی احساسات و هیجانات انسانی، ترغیب به جنگ و غارت و تصاحب اموال و زنان اقوام دیگر است و به مراتب شاهد هستیم که الله تبارک و تعالی در مورد بحث و جدل میان محمد و زنانش و ماجراهایی که مربوط به همان زمان و مکان مدینه و مکه میشود و لاغیر، ایه نازل کرده است. به همین دلیل، جامع و کامل بودن و ازلی و ابدی بودن قران (مطابق ایات "21 و 22 البروج" و "4 الزخرف") زیر سوال می رود. از نظر علمی، دانش و جهانبینی الله مدینه در حد یک ادم معمولی است که محدود به همان مکه و مدینه میشود و بسیاری از مطالب را نیز از فلاسفه یونان اتخاذ کرده؛ از جمله: انسان از طرف خدا امده و باز به خدا باز میگردد.

اسمانها و زمین را در شش روز افریدیم (بقره 117) و شب را تاریک و روز را روشن افریدیم ... پس زمین را بگستراندیم و کوهها را ستونهای اسمان ساختیم (نازعات 27-33) و ابها را به صورت دو دریای شور و شیرین افریدیم و این دو دریا را با حائلی از یکدیگر جدا کردیم (فرقان 53) و همه جانوران را از اب افریدیم که بعضی از انها بر شکم راه روند و برخی بر دوپا و برخی نیز بر چهار پا (نور 45) و ادم را از خاک افریدیم (ال عمران 59) و به کاملترین صورت افریدیم (مومن 64) و روح خویش را بر او دمیدیم (حجر 29) و چراغهای اسمان را برای راهنمایی او در تاریکی های بیابان و دریا افروختیم (انعام 97)

در قران به کرّات امده که زمین و اسمانها را در شش روز افریدیم و هرگز خسته نشدیم و کوهها را به مانند میخ بر زمین کوبیدیم و ستارگان را برای اشکاری راه حج گذاشتیم و صدها مهمل دیگر که خر مرده به ان می خندد، چه رسد به مرغ پخته!! جالب تر این که در سوره انعام ایه 59 ذکر شده که هیچ تر و خشکی در جهان نیست که در این کتاب راجبش نوشته نشده باشد؛ فقط در مورد یک کلیه انسان صدها کتاب نوشته شده و هنوز مرموز به نظر میاید. ولی در قران مجید هیچ گونه اشاره این نشده است.
در قلمرو این کتاب باید بگویم : الله مدعی است، تمام انسانها و زمین و اسمان ها را افریده و همه ملک اوست؛ چطور بعد از چندین هزار سال زندگی بشر بر روی زمین، ناگهان سر از صحرای عربستان در میاورد و این قران عظیم شأن را بر تعدادی عرب بیابانی عقب افتاده نازل میکند و به انان وعده میدهد در راه من جهاد کنید و بقیۀ مردمان جهان را با شمشیر مسلمان کنید و مخالفان مرا قتل عام کنید، تا بعد از مرگ شما را به بهشت موعود رهنمون کنم و انجا برایتان دختران باکره و شیر شتر و عسل و شراب بهشتی اماده میکنم که تا ابد از این نعمت ها کیفور و مسرور باشید. در مورد سوره های مکی و مدنی، میبینیم چه تضادهای فاحشی وجود دارد. زیرا که سوره های مکی قبل از بقدرت رسیدن و هجرت پیامبر به مدینه طی مدت 13 سال بر ایشان نازل شده و اغلب ایات صلح امیز و علیه بتها و مبارزه با ظالمان است ولی بعد از هجرت به مدینه سوره های مدنی بر ایشان نازل شد و مصادف با به قدرت رسیدن پیامبر است و میبینیم ایات معمولاً تهاجمی و تجاوزی است. و اما در مورد حقوق انسانی باید توجه کنیم؛ طبق ایات (111 توبه و 36 احزاب) الله مدینه به صراحت حقوق انسانی یک مسلمان را به بهای بهشت از وی خریداری کرده است و یک مسلمان هیچ اختیاری از خود ندارد و پیوسته در لجام الله به سر میبرد. اما در مورد زبان قران باید توجه داشت که در زمان پیامبر خط متداول، کوفی و سریانی بوده است و اعراب نداشته و قرانی که امروز به این شیوه در دست ماست هرگز سنخیت و ارتباطی با خط ان دوران ندارد و بعضی مغالطه کاران اسلامی میگویند خط عربی به لحاظ اعرابش کاملترین زبان دنیاست.
مغالطه ای که در قران امده و اخوندها هم از ان استفاده میکنند این است که اگر قران کلام خدا نیست شما یک ایه مثل قران بیاورید. جواب من این است که صدها کتاب با ارزشتر و فاخرتر از قران، قبل از پیدایش قران وجود داشته که اخوندها و قران مجید از ان غافل اند مثل کتابهای فلسفه یونان باستان، کتاب زرتشت، بیانیه حقوق بشر کورش کبیر و ... علیرغم این که کل قران به لحاظ ادبی و حماسی به اندازۀ یک بیت شاهنامه ارزش ندارد. تا جایی که خرد من می سنجد الله ی وجود ندارد و این محمدبن عبدالله برای تصدیق واعتبار حرفهای خود این خدای خیالی را ابتکار کرد تا بدین وسیله به اهداف جاه طلبی اش برسد و با برانگیختن عواطف مشتی عرب بیابانی وحشی، جان و مال مردمان جهان را به خطر انداخت و باعث شد مدنیت و پیشرفت انسان برای چند هزار سال به تعویق بیوفتد. حال اگر قران کلام خدا نیست پس سخن چه کسی است؟ اخوندها میگویند حضرت محمد (ص) با توجه به قران و احادیث و تاریخ، "امی" بوده است و امکان نداشته بتواند چنین کتابی را خود بسازد. امی بودن محمد به هیچ عنوان بی سوادی وی را نمیرساند و به گزارش تاریخ و علمای مرجع امی بودن پیامبران یعنی دارای کتاب بودن پیامبران. به گزارش تواریخ معتبر اسلام پیامبر از همان نوجوانی به همراه عموی خود در مسافرت به شهرهای مختلف با متولیان مذهبی اشنایی پیدا کردند و از همان نوجوانی استعداد و علاقه به اموختن داشته اند.

گوشه ای از درسهای اخلاق و عرفان قران مجید:
با هر که که از اهل کتاب (یهود و نصاری) که ایمان به خدا و روز قیامت نیاورد و انچه را خدا و رسولش حرام کرده حرام نمیدانند و بدین حق اسلام نمیگروند قتال و کارزار کنید تا انگاه که با ذلت و تواضع به اسلام جزیه دهند (توبه – 29)
هر جا مشرکان را یافتید به قتل رسانید و از شهرهاشان برانید چنانکه انان شمار را از وطن اواره کردند (بقره – 191)
شما با ان کافران به قتال و کارزار برخیزید تا خدا انان را بدست شما عذاب کند و خوار گرداند و شما را بر انها منصور و غالب نماید ( توبه – 14(
این مردم پلید بدکار راندۀ درگاه حقند باید هر جا یافت شوند انان را گرفته و جداً به قتل رسانید (احزاب – 61)
پس چون ماههای حرام درگذشت انگاه مشرکان را هر جا یابید بقتل رسانید و انها را دستگیر و محاصره کنید و هر سو در کمین انها باشید چنانچه از شرک توبه کرده موحد شدند و نماز اسلام بپا داشتند و زکات دادند پس از انها دست بدارید که خدا امرزنده و مهربان است (توبه – 6)
پس اگر کناره نگرفتند و تسلیم شما نشدند و از ازار شما دست نکشیدند در این صورت انها را هر جا یافتید گرفته و به قتل رسانید ما شما را بر جان و مال این گروه تسلطی کامل بخشیدیم (نساء – 91)
طبق اخرین ایه سوره لقمان، سه چیز است که هیچکس جز الله مدینه از ان سر در نمیاورد، یک زمان چه وقت است و دوم کی باران میبارد و سوم کودکی که در شکم مادر است پسر است یا دختر!

خدا چیست!؟

خداوند زاييده ترس انسان از طبيعت است

Petronius Arbiter

ابريق مي مرا شکستي ربي ***** بر من در عيش را ببستي ربي

من مي، خورم و تو ميکني بد مستي ***** خاکم به دهن، مگر که مستي ربي (خيام)

بخش اعظم بحث و جدل ها در فلسفه مربوط است به "خدا" که همانا مسائل متافیزیکی و ماوراءطبیعی میباشد، و اینکه خدا چه ماهیت و غایتی را شامل است. برخی از فلاسفه با توجه به اینکه منظور داشتن علل غایی در اعتقاد به خداوند - یعنی اینکه خدا عالم را بر اساس غایت و برای غایاتی به انتظام می اورد - با اشکالاتی مواجه می شود، اساساً مخالف لزوم دخالت علل غایی هستند. به نظر سقراط دخالت دادن غایت در اعمال خداوندی نوعی ناسزا به ساحت اوست زیرا در این صورت ما خود را در موضع خداوند قرار داده ایم. ارنست رنان می گفت خدا نیست، خدا خواهد بود. یعنی بشر تدریجاً با سیر تکاملی خود به شناخت او نایل خواهد امد. هر فیلسوفی نظر و دیدگاه متفاوتی در مورد خدا ارائه داده است و دشوار می توان نظر صحیح را تشخیص داد. خداوند نه دارای قوا است و نه دارای صفات و نه دارای ماهیت و طبیعت. زیرا اوست که ماهیت و طبیعت را بوجود می اورد. اثبات وجود باری به عقیدۀ افلاطون به استدلال میسر نیست به کشف و شهود است همچنان که وجود خورشید را جز به مشاهدۀ ان نتوان مدلل نمود که افتاب امد دلیل افتاب. اما می توان گفت چون کلیه موجودات متحرک اند البته محرکی دارند و چون همه طالب خیرند پس البته خیر مطلق غایت وجود است. غزالی متکلم معروف ایرانی معتقد است، "در خدا وجود و ماهیت یکی است و از هم جدا نیست". این عبارت دو گونه برداشت را در بر دارد. نخست، وجود و ماهیت، منحصر به ماده است و این جسم است که از ماده تشکیل شده و دارای صورت و شکل است (سفیدی به تنهایی وجود ندارد ولی اسب سفید وجود دارد زیرا ماده ای هست که ماهیت ان سفیدی است) و با این حساب این سخن درست نیست. دوم اینکه وجود و ماهیت خدا در هم است و شناختن ان برای انسان مقدور و میسر نیست که این برداشت به گونه ای درست و قابل قبول به نظر میرسد.

ما انسان ها همواره با تأثیر گرفتن از صورت و شکل و ماهیت درصدد شناخت طبیعت هستیم ولی خدا هیچ گونه صورت و شکلی ندارد و فقط می توانیم بگوییم: هست، چیزی به عنوان خدا یا واجب الوجود هست و لاغیر. دوم اینکه اگر در انسان، وجود او مقدم بر ماهیت اوست و در صانعات ماهیت مقدم بر وجود است، در خداوند وجود و ماهیت هیچ تقدّم و تعقّبی ندارد. با این حال برداشت نخسین از این حیث معقول به نظر میاید، که منکر هرگونه ماهیت و شکل و تصور برای خداست. پس سخن امام غزالی مرکب است و بستگی به برداشت ما از ان دارد. موجودات عالم بی شک همه ممکن اند و علت موجبۀ انها در خودشان نیست و عقل حکم می کند به اینکه سرانجام باید وجودی باشد که علت موجبه اش در خودش باشد یعنی قائم به ذات و واجب الوجود باشد و او البته بیرون از ممکنات و مقدم بر انهاست. این برهان را اروپاییان برهان جهانی نام نهاده اند. برهان دیگر که لمّی است همان برهان وجودی آنسلم است که دکارت نیز ان را تجدید نمود و حاصل ان این است که همین که ما تصور ذات کامل را داریم دلیل است بر اینکه او وجود دارد و لایبنیتس این برهان را تکمیل میکند به اینکه تصور ذات کامل و نامحدود مانع عقلی ندارد یعنی متضمن تناقض نیست پس البته موجود است. اگر از جنبۀ علت و معلول وارد شویم هر علتی، معلولی، و هر معلولی، علتی به همراه دارد و اگر از خود و اطراف خود شروع کنیم نهایتاً به یک علت می رسیم که وجودش علت خود می باشد و به اصطلاح علت العلل و قائم به ذات است. با این تعبیر قضیۀ علت و معلول ادامه دارد تا واجب الوجود و بعد از ان جوابی برای ما ندارد که علت خدا چیست؟، چرا خدا هست؟ و این خدا از کجا امده؟ این سوالات را اغلب بی پاسخ می گذارند و علتی را برای خدا اوردن بی معنی است زیرا هر علتی برای خدا قائل شدن نفی خداست. اگر (الف) را در هست بودن هرگز اغازی نیست [یعنی حادث نیست] و اگر ممکن نیست که چون غیری بیرون از خود معلوم خود باشد، برای این که او خداست. از سوی دیگر در این جهان مادی ما انسان ها، هر پدیده ای (خدا پدیده نیست) علتی دارد. غالباً در مسائل فلسفی مانند اثبات وجود خدا همواره اقامۀ برهان و دلیل بسبب درستی و تصحیح ادعایی اشتباه و نادرست است زیرا ان دلیلی صحیح است که کمترین خطا و تناقض را در خود داشته باشد. تصور کنید من بگویم خدا هست؛ این ادعا مسائل و مصائب عدیده ای را پیش رو میگذارد و سوالات بسیاری را به ذهن متبادر میسازد و همچنین اگر بگویم خدا نیست، مسائل دیگری را بوجود میاورد. معهذا بین این دو ادعا ان استدلالی صحیح است که دارای تناقض کمتری باشد.

استدلال دین از این قرار است که چون خدا این جهان را افریده، پس در این جهان هست و همه چیز تحت اختیار و اراده اوست. مثلاً اگر سنگی از روی سنگی بلغزد با مشیت الهی است. این ادعا دارای تناقضات بسیاری است از جمله این که اگر خدا با غایت خود این جهان را افریده چگونه دست به تغییر ان میبرد. چطور چند هزار سال پیش مردم در اثر سستی اعتقادشان نسبت به خدا مورد غضب شدید قرار میگرفتند مثل قوم ثمود و نوح و موسی و غیره و خداوند تبارک و تعالی دقیقه به دقیقه پیامبر و کتاب از اسمان میاورد، ولی امروز با وجود این همه جنایت و خشونت و ظلم و ستم، این خداوند بزرگ و توانا یک نیم ایه هم نازل نمی فرماید!. از طرف دیگر بی خدایان معتقدند خدایی وجود ندارد و نباید در جستجوی علتی برای این جهان باشیم. این ادعا نیز مورد قبول نیست و بلاخره این جهان از چیزی به وجود امده و نمی توان توجیه کرد که کائنات از اول! بوده و یا از هیچ درست شده است. من معتقدم چیزی یا نیرویی هست (با خدای مذهب اشتباه گرفته نشود) که این جهان را افریده است ولی هیچ دخالتی در امور این جهان ندارد و از کائنات بیرون است. با این استدلال بیشتر تناقضات از بین میرود چون هم علتی برای این جهان قائل شده ایم و هم بی عدالتی و اتفاقات ناگوار این جهان را از دوش خداوند برداشته ایم. به عبارتی این همه عبادت و سجود و عجز و لابۀ انسان به درگاه باری تعالی چیزی جز بیهوده کاری نیست زیرا خدایی وجود ندارد که به این امور توجه کند و اساساً چرا ما باید خدا را بپرستیم؟ خیلی مشکل به نظر میرسد که انسانی ناگهان خدا را فراموش کند ولی متأسفانه واقعیت به غیر از مراد و خواستۀ ماست.

به نظر من قضیۀ علت و معلول مربوط و منحصر به جهان مادی ما انسان هاست و در این جهان هر پدیده (پدیده یعنی هر چیزی که بر ما اشکار و ملموس میشود) علتی دارد و یا معلول علتی است. اما خدا به جهت اینکه خارج از دنیای مادی ما انسان هاست و دخالتی در جهان مادی ما ندارد و نمی تواند داشته باشد، پدیده حساب نمی شود و نهایتاً از حیطۀ دنیای علت و معلولی خارج است. ما انسان ها قادر به شناخت خدا نیستیم چون نمی توانیم به قبل از بیگ بنگ برگردیم و مشاهده کنیم که چه اتفاقی افتاد که یک نقطه انرژی در یک انفجار عظیم تدریجاً تبدیل به ماده شد و چون قبل از بیگ بنگ ماده وجود نداشته که حرکت و تغییر و تحول وجود داشته باشد نتیجتاً زمانی هم وجود نداشته است که حتی با قوانین و روابط ریاضی و فیزیک و غیره قادر به شناخت و وجود و عدم وجود خدا یا چیز دیگر باشیم. علت خدا یا همان خدا تا زمانی که بر ما معلوم نشود به ثبوت نمی رسد و همواره در حوزۀ متافیزیک باقی خواهد ماند و چون ما در قلمرو فلسفه ملزم به پذیرش یک علت واهی برای این جهان هستیم، باید واجب الوجود را بپذیریم که البته این خطاست. فرضاً این خدای غایی و نامتناهی وجود داشته باشد، به هیچ عنوان در معلول که از غایت خودش سرچشمه می گیرد، نمی تواند دخالت کند و دخالتی نکرده است زیرا که ناقض غایت خویش می باشد. اگر خداوند این جهان را افریده، قطعاً این جهان با غایتی که از خودش سرچشمه می گیرد افریده است و اگر به هر دلیلی بخواهد در غایت خودش دخالت کند و تغییر دهد، غایت خویش را انکار می کند.

اشتباه بزرگ ما انسانها این است که خدا را با معیارها و اوصاف انسانی خود تصور و تعریف میکنیم. هر انسانی رابطه با خدا را در همان طرح رابطه با دوستش یا مدیرش یا پدرش می بیند. یعنی خدا را در قالب همین روابط خودش با اشیاء و افراد اطراف خودش، با ابعاد بزرگتری تصور میکند. به چه دلیل خدا مهربان و کریم و رحیم است؟ چون کریم بودن و رحیم بودن و مهربان بودن در روابط انسانی ارزش محسوب می شود. به هر صورت و به هر شکلی، هر انسانی صفتی به خدا نسبت دهد وی را محدود کرده است. اگر خدا عادل و بر حق است چگونه می تواند بخشنده و مهربان و امرزنده باشد. از بسیاری می شنویم که "خدا گفته" یا "خداوند میفرماید" این قبیل جملات مغالطه است زیرا خدا هرگز نمی تواند بفرماید! و سخن بگوید! و سخن گفتن مختص انسان است. ما به هیچ نحوی نباید صفاتی مثل حرف زدن و نشستن و دیدن و شنیدن (مانند قران) را به خدا نسبت دهیم زیرا که این صفات مادی و فیزیکی است و هر امر فیزیکی و مادی نابود شدنی و متغییر و زوال پذیر است و این نمی تواند به خدا نسبت داده شود. قطعاً اگر خدایی باشد، هیچ التزامی نمی رود که خواهان رابطه با انسان باشد و اساساً فلسفۀ افرینش را به تمسخر میکشاند. اینکه می گویند خدا بینهایت و لایتناهی است اشتباه است زیرا بینهایت تعریف ندارد و خدا نیز اگر وجود داشته باشد قطعاً عدد و محدود است ولی بیشتر از انچه که ما فکر میکنیم.

در تورات جمله ای از موسی نقل شده که میگوید: "و خدا انسان را افرید". اگر تغییری جزیی در این جمله دهیم اشتباه ان رفع میشود و ان عبارت است از اینکه "و انسان خدا را افرید". این انسان ها هستند که خدایان را می افرینند به قول کنفسیوس با هر انسانی یک خدا به دنیا می اید و با مرگ هر انسانی یک خدا می میرد و همچنین تالس معتقد بود جهان مملو از خدایان است. ماهیت خدای هر انسانی عصارۀ اندیشه ها و افکار ان شخص است و تا انجایی که این خدا قصد تجاوز به حقوق دیگری و اعمال زشت را نداشته باشد از خدای دیگری حقیرتر نیست. بزرگی یا خفت و خواری هر خدایی در رفتار و کردار شخص معتقد و متعبدش اشکار می شود. هیچ خدایی در این جهان حق سروری بر خدای دیگری را ندارد و حق از ان کسی و چیزی نیست. هر کسی حق و حقیقت را به ظن خود دریافت میکند.

بسیاری از خاخام های یهودی با اینشتاین ملاقات می کردند و از وی می خواستند تا خدایش را برای انان شرح دهد و بگوید به چه خدایی معتقد است و اینشتاین هم همیشه از پاسخ به این سوالات مهمل امتناع می ورزید و یک روز بلاخره سکوت را شکست و گفت من خدای اسپینوزا را قبول دارم. اگر بخواهیم خدای اسپینوزا را بشناسیم باید به فلسفه رواقیان و وحدت وجود مراجعه کنیم. خداوند از نظر اسپینوزا طبیعت، طبیعت ساز یعنی جنبۀ خلاقیت طبیعت است. خلاصۀ بیان اسپینوزا دربارۀ ذات واجب الوجود این است که خداوند وجودی است یگانه و واجب و قائم به ذات و لایتغیر و جاوید و نامحدودِ مطلق و دارای صفات بی شمار نامحدود و او به تنهایی جوهر است و موجودات دیگر از جسمانی و غیر جسمانی همه اعراض و حالات او و قائم به ذات او هستند و به اقتضای ذات او به وجود امده اند و از او جدا نیستند. یعنی اسپینوزا خدا را در همۀ موجودات می بیند و هراینه اگر جوهر خدا از این طبیعت جدا شود طبیعت رو به اضمحلال و نابودی می رود و به طوری می توان گفت وجود خدا ناظم و تنظیم کنندۀ این طبیعت است. این نوع تصور خدا به زعم من بهترین و معنوی ترین تصور وجود خداست که البته به تصوف ایرانی وارد شده و یک مکتب عرفانی و معنوی ژرف و عمیقی را به وجود اورده است و نمونه های ان را می توان در اشعار مولانا یافت.

خدا چیست؟! اساساً هر پاسخی به این سوال، مهمل است چون ما هیچ دانش و علمی از وجود یا عدم وجود و ماهیت خدا در دست نداریم و تمام پرسش و پاسخ های رایج به حوضۀ حدس و فرضیه محدود می شود. در عالم بشری دو نوع خدا وجود دارد؛ خدای مذهب که زاییدۀ ذهن پیامبران است و دیگری افریدگار یا علت اول.

انسان های گذشته هنگامی که با عوامل طبیعی مواجه می شدند، به خاطر ندانستن و نشناختن قوانین طبیعت همواره علت را به یک موجود فرا طبیعی و غیبی نسبت می دادند که این مسبب پیدایش خدا شد. خدای مذاهب، در ادیان مختلف، دارای شکل و شمایلی است که در طی زمانی طولانی به لحاظ شیوۀ زندگی و شرایط جغرافیایی انسان های همان ناحیه بوجود امده است. تاریخ بشری حدود چند هزار سال پیش تاکنون به سه دوره تقسیم می شود. نخست دورۀ جادوگری و افسونگری؛ دوم دورۀ ادیان بت پرستی و بعد یکتاپرستی و سوم دورۀ علم و دانش. اگر به تاریخ دین عنایت کنیم، سه منشأ برای افکار و احساسات دینی می یابیم. نخست اعتقاد به وجود داشتن قوایی نظیر جان و روان مادر طبیعت و از انجا باران و ابر و رعد و برق و زمین و اسمان را چون خدایان پنداشتن. دوم، تصور یک فرمانفرمای مطلق در عالم بالا که مقیم در اسمان و در بلندی ها جای دارد، قادر مطلق است و همه چیز را میداند و موضع هر شئ را تعیین می کند. در جنب این دو منشأ باید بی درنگ منشأ سوم را که پرستش نیاکان است قرار داد.

خدای اسمانی، متعلق به مناطق کویر و بی اب و گیاه است زیرا همیشه انسان ها بالا را مشاهده می کنند و در انتظار باران و نعمت اسمانی اند و چیزی روی زمین یافت نمی شود تا به ان متوسل شوند. ادیان ابراهیمی از این دسته اند. ولی مناطقی مثل هندوستان که مملو از بتهای مختلف است، انسان ها، هر انچه را بخواهند روی زمین می یابند و نیازی به دست به اسمان بالا بردن ندارند (ویژهای فرهنگی هر ملتی متناسب با جغرافیای ان ملت است). مغالطه کاران و نادانان یکتاپرست! مرتب اذعان می کنند چه طور بعضی ها گاو یا بت می پرستند و به این حماقت ادامه می دهند و یکتاپرست نمی شوند!؟ دریغ از این که یکتاپرست ها خود هم بت پرست اند، منتها با این تفاوت که بت پرستان عیناً و فیزیکی خدایی روی زمین دارند و یکتاپرست ها خدایی موهوم را در اسمان ها! پرستش می کنند، هر دوی این خدایان موهوم و کاذب اند.

انسان به جهت ارجعیت احساس اش، همیشه معطوف به مادیّات و محسوسات است و شاهدیم در همین ادیان یکتاپرست برای خدای اسمانی هزاران واسطه ساخته اند و به نام یکتاپرستی انان را می پرستند و در ایران ما نیز بازار امامزاده گان بیش از خدا رونق دارد و مردم بیشتر متمایل به امام زاده ها اند تا خدای یکتا. خدای مذاهب به هیچ عنوان وجود خارجی ندارد و در کتب به اصطلاح اسمانی! و مقدس! شاهدیم خدا را کریم و رحیم و قادر و توانا و نامحدود و بدون هیچ گونه عیب و ایراد خطاب می کنند که در اصل ناخواسته با کاربرد این کلمات، "هیچ چیز" را تعریف می کنند. خدایی که کامل و نامحدود است چطور مخلوقی ناقص و معیوب، مثل انسان می افریند؟ جهانی که خود به خود بوجود نمی اید چه طور خدا خود به خود بوجود امده است؟ و خدایی که بخشنده و رحمان و بزرگ و توانا و بی عیب است چرا این همه بی قانونی و مصیبت و بدبختی دچار مردم بیگناه است؟

اگر پیشرفت علم و دانش توسط فیلسوفان و دانشمندان پیگیری نشده بود، اگر روشن اندیشانی مثل ولتر و دکارت و هیوم و باخ و... نبودند هنوز در عصر جاهلیت این ادیان بسر می بردیم و هنوز اخوندها مردم بی گناه را تکفیر و تعزیر می کردند. اما با امدن کپلر و کپرنیک و گالیله و نیوتن و... هویت کاذب و دروغ های شاخدار این ادیان اشکار گشت و در دورۀ رنسانس و به خصوص در عصر روشن اندیشیِ غرب، انسان ها خواستار حقوق و مقام انسانی خود شدند و با مقاومت توانستند سر رشته امور خود را از کلیسا و اخوند و خدا و پیامبران و کتاب های ارتجاعی اسمانی بگیرند. با این وجود باقیماندگان این ادیان در گوشه و کنار این جهان هنوز دست تطاول و تعدی به جان و مال انسان ها می بردند و حکومت دینی بر مردم حاکم کرده اند که در اینده ای نه چندان دور شاهد فروپاشی تمام نظامهای مذهبی هستیم.

در اسلام خدا با نام الله، خدای نادیدۀ اعراب پیش از اسلام شهرت دارد. در تاریخ گریمبرگ امده است: «در اغاز قرن هفتم میلادی زمان با شتاب به نقطه ای رسیده بود که جوانان مکه جمعیت شبه جزیره را – که بخش اعظم انان بدویان بودند – برای پرستش خدای واحد – الله – گرد می اوردند. با این ترتیب محمد (ص) به هیچ وجه خدا پرستی تازه ای را به همنژادان خویش تحمیل نمی کرد. در ان زمان جمع کثیری از اعراب یکتاپرست بودند و الله را به عنوان خالق اسمان و زمین ستایش میکردند».

با توجه به قران می توان به ماهیت این خدای موهوم پی برد که درست موافق خلق و خوی اعراب ان زمان است و همیشه این الله تبارک و تعالی در تمام مراحل زندگی پیامبر دربست در خدمت خواسته های حضرت ختمی مرتبت است و این خدای بزرگ و توانا، این همه کهکشان ها و کائنات را کنار می گذارد، به حل مشکل جنسی محمد با زنانش می پردازد و به کرّات دستور قتل و غارت و تجاوز صادر میکند. در یهود نیز خدا به مانند یک انسان است. به طوری که با پیامبر خود یعقوب کشتی می گیرد و با انان معاشرت تنگاتنگی دارد. مقصود این است، همچنان که قبلاً متذکر شدم خدای مذاهب وجود ندارد ولی براساس اعتقاد به چیزی، برای تسکین روان و تکیه گاه معنوی و روحانی مردم مؤثر است؛ به قول مارکس: مذهب تریاک و افیون ملت هاست. مذاهب تا جایی که در صدد کسب قدرت و دستگاه نباشند و بر اساس یک اصول اخلاقی و عقلی استوار باشند محترم و مفید هستند. اما انجایی که به قدرت رسید و چماق به دست شد و تمام مفاهیم عقب مانده و ازلی و ابدی خود را به کل مردم تحمیل کرد، مثل جمهوری اسلامی، خطرناک است و بزرگترین فجایع و مفاسد را متحمل خواهد شد.

افریدگار یا علت اول که به نظر بخشی از دانشمندان خالق این کائنات است، شاید وجود داشته باشد و ماهیت ان نیز مشخص نیست و فقط به عنوان نیرو و یا علت اول مطرح است. بخشی دیگر از دانشمندان، غالباً کمونیست ها مصرانه ناقض وجود هر عامل و علتی هستند و می گویند اگر خدا خلق نشده و از اول بوده پس این جهان هم می تواند از اول بوده باشد.

این جهان به گفتۀ علما از یک نقطۀ انرژی خیلی زیاد "ولی نه نامحدود و بی نهایت" ، نزدیک به 15 میلیارد سال پیش پا به عرصۀ وجود نهاد (بیگ بنگ) و طبق فرمول اینشتاین، ان انرژی رفته رفته با کاهش درجه حرارت به ماده تبدیل شد؛ به این طریق که کوارک ها پس از فروکش کردن حرارت بوجود امدند و انها باعث پیدایش پروتن و نترون و بعد الکترون شدند و بعد از ان اتم هیدروژن تشکیل شد و با جذب شدن متواتر اتم های هیدروژن خوشه های هیدروژنی بوجود امد و در اثر بزرگ شدن این خوشه ها هستۀ انها به دلیل فشار و حرارت زیاد، یک امتزاج هسته ای را بوجود اورد و تبدیل به یک ستاره شد و پس از چند میلیارد سال سوختن هیدروژن، و تبدیل ان به هلیم و به عناصر سنگین تر، ستاره در انفجاری فوق العاده بزرگ و مهیب بنام انفجار ابر نو اختری متلاشی شد و تمام مواد خود را به بیرون از خود فرستاد و زمینۀ پیدایش سیاره ها و منظومه ها به وجود امد. پنج نیروی شناخته شده، این کائنات را طی 15 میلیارد سال به شکل امروزی در اورد. نظریه پردازان علت اول معتقدند زمان از بیگ بنگ اغاز شده است ولی ان گروه مقابل شان زمان را بی اغاز می دانند. ولی در این که اگر علتی غایی باشد نمی تواند در معلول دخالتی کند متحد و متفق اند و هر دو گروه خدای مذهب را مهمل می شمارند. بارها شنیده ام که می گویند این خدا چه طور این زمین را با این نظم و ترتیب ساخته؟ یا مثلاً ((خلقت خدا را ببینید که این شتر چه طور در این بیابان های بی اب و غذا زندگی میکند و نمی میرد!)). جواب من این است که اولاً نظمی بر قرار نیست و هر لحظه ممکن است این زمین نابود شود و دوماً خدایی نیست که این زمین را بوجود اورده باشد و این زمین با توجه به قوانین طبیعت و شرایط مناسب و طی زمان طولانی به این شکل درامده است. همۀ موجودات این کره، ساختۀ طبیعت اند نه خدا؛ این طبیعت است که شتر را متناسب با شرایط خود به وجود اورده نه اینکه کسی شتر را برای بیابان طراحی کرده باشد. ولتر می گوید دماغ را نساخته اند که عینک را روی ان بگذارند، عینک را طوری ساخته اند که روی دماغ بگذارند. قریب به 5 میلیارد سال پیش زمین از غبار کیهانی اطراف خورشید بوجود امد و طبق قانون طبیعت یعنی "جاذبه" شکل کروی به خود گرفت و به گردش به دور خورشید درامد. بعد از میلیارد ها سال دمای ان رو به کاهش رفت و دریا ها بوجود امد و ارام ارام جو و هوا کره بوجود امد و شرایط برای حیات محیا شد و حدود 2.5 میلیارد سال پیش اولین موجود زنده میکروسکوپی در دریا بوجود امد و کم کم این شرایط بهتر و بهتر شد تا زمینۀ بوجود امدن موجودات دیگر را فراهم ساخت. البته در قسمت "انسان و زمین" این مطلب به تفصیل اورده خواهد شد.

لائیسیته چیست؟

لائیسیته واژه ای است در دهه ی هفتاد سده ی نوزدهم در فرانسه ابداع و از ان پس وارد دانشنامه ها و گفتمان سیاسی شد. لائیسیته دریافتی سیاسی است که بر حسب ان، از یک سو، دولت و حوزه ی عمومی از هیچ دینی پیروی نمیکنند و از سوی دیگر، دین، با برخورداری از همه ی ازادی ها در جامعه ی مدنی، هیچ قدرت سیاسی ای اعمال نمیکند.
جنبش برای تحقق لائیسیته و دولت لائیک (غیر دینی) را لائیسیزاسیون مینامند. لائیسیزاسیون در کشورهای کاتولیک غربی و در مقابل با کلیساسالاری شکل میگیرد. در این رشته از کشورها، فرایند دنیوی شدن، و تغییر و تحول دولت و دین-دینی که فاقد کلیسایی متقدر چون کاتولیسیسم است- را سکولاریسم مینامند. لائیسیته و سکولاریسم با وجود تشابهاتی، دو مقوله و پدیدار سیاسی- تاریخی متفاوتند. در عین حال، لائیسیته جزئی از «جدایی دولت و جامعه ی مدنی» (یا جدایی حوزۀ عمومی از حوزۀ خصوصی) است که یکی از بنیادهای عصر مدرن را تشکیل میدهد. جدایی دولت و جامعۀ مدنی پیش شرط لائیسیته است. در قرون وسطی و در نظام های استبدادی، چون جامعۀ مدنی جدا و مستقل از دولت وجود ندارد و یا بسیار ضعیف است، لائیسیته به معنای واقعی کلمه نمیتواند تحقق یابد.

لائیسیته دین ستیز نیست، بلکه ضامن فعالیت ادیان در همۀ عرصه های اجتماعی سیاسی است. دین باوران، همچون بی دینان، میتوانند انجمن، سازمان و حزب سیاسی تشکیل دهند، انتخاب کنند و انتخاب شوند. استقلال دولت نسبت به ادیان و ازادی ایدان در جامعۀ مدنی دو شرط لازم و ملزوم لائیسیته به شمار میایند. جدای دولت و دین، به قول مارکس، پایان دین نیست بلکه گسترش دین در سطح جامعه با خروجش از حاکمیت سیاسی است. لائیسیته جدایی دین از دولت است و نه از سیاست، و دولت محدود به حکومت یا قدرت اجرایی نمیشود. لائیسیته ایدئولوژی، فلسفه و یا دکترین جدیدی نیست که به جای دین نشینه، چه در این صورت نافی خود میشود. لائیسیته مشکل گشای همۀ معضلات سیاسی و اجتماعی جامعه نیست.
جدایی دولت و دین به این معناست که شهروندی، یعنی شهروند بودن و از حقوق شهروندی برخوردار شدن، هیچ رابطه ای با مذهب افراد جامعه ندارد. دولت و نهادهای اجتماعی سیاستهای خود را بر اساس دین، در پرتو دین و یا انطباق با اصول دین تببین نمیکنند. سرانجام، دولت و نهادهای عمومی برای تعیین حقوق و ازادی شهروندان اعتقادات مذهبی انان را به هیچ رو ملاک کار خود قرار نمیدهند.
لائیسیته ضد دین نیست، زیرا کاری به دین ندارد؛ بلکه تنها میخواهد امر دولت را از امر دین جدا سازد و ضامن ازادی کامل برای فعالیت ادیان در جامعه است. غیر دینی کردن دولت و تضمین ازادی ادیان، دو اصل لائیسیته به شمار میروند.
لائیک صفتی است که در وصف یک نهاد به کار میرود و به فرد یا جامعه اصلاق نمیشود؛ زیرا، معرف استقلال و جدایی ان نهاد از نهاد دین است. عبارت "فرد لائیک" تنها در تأویلی میتواند پذیرفته شود که مقصود از ان، نه بیان خصلت دینی یا غیر دینی بودن ان فرد بلکه تبیین نقطه نظر سیاسی او در طرفداری از دولت لائیک و لائیسیته باشد. در چنین صورتی، فرد لائیک میتواند مذهبی، اگنوستیک و یا ملحد باشد و در عین حال نیز از جدایی دولت و دین یعنی از دولتی لائیک طرفداری کند.

ملاحظاتی درباره ی قضیه ی حجاب اسلامی در فرانسه:

ماجرا در پاییز 1989 اغاز میشود. سه دختر مسلمان در مدرسه ای واقع در شهر کریل با حجاب اسلامی وارد کلاس درس میشوند. نمونه های مشابه در مدارس دیگری نیز پیدا میشوند. این رویداد کوچک و نادر و بظاهر کم اهمیت، اما در شرایط ویژۀ فرانسه، ابعاد اجتماعی و سیاسی بزرگی به خود میگیرد و به مسئلۀ جمهوری تبدل میشود.
پوشش اسلامی این دختران اما، در مواردی، همراه هست با امتناع انها از شرکت در کلاس درس بیولوژی، کلاس موسیقی، ورزش یا شنا. در چند مورد، دانش اموزان دختری که در حفظ حجاب اسلامی خود در مدرسه مصمم بودند، پس از طی مراحلی از مدرسۀ دولتی اخراج میشوند. ولی عموماً ماجرا از طریق پادرمیانی و صحبت با والدین، با متقاعد شدن دانش اموز به برداشتن روسری اسلامی خود در صحن مدرسه و یا در سر کلاس خاتمه پیدا میکند.
با این همه و با وجود این که دختران محجبه در مدارس فرانسه شمار بسیار اندکی را نسبت به کل دانش اموزان تشکیل میدهند، قضیه موسوم به روسری اسلامی، از این تاریخ به بعد، میرود تا به یکی از مسایل مورد مشاجره و اختلاف در جامعه فرانسه تبدیل گردد. رسانه ها و مطبوعات، مدیران مدارس، پرسنل اموزشی و معلمان، روشنفکران، انجمن های مدافع حقوق بشر، انجمن های دفاع از حقوق مهاجرین، نهادهای مذهبی، سازمانها و احزاب سیاسی و بلاخره قوۀ قضاییه، مجلس و دولت... همه و همه درگیر این موضوع اجتماعی- دینی میشوند. سرانجام در 10 فوریه 2004، لایحۀ قانونی دولت دربار، ممنوعیت حمل علامتهای نمایش گرایانۀ مذهبی در مدارس دولتی فرانسه، با رضایت اکثریت عظیم مردم فرانسه و با رأی اکثریت شکننده ای از نمایندگان راست و چپ، از طرفداران حکومت تا اپوزیسیون چپ، به تصویب دو مجلس ملی و سنا میرسد.

(برگرفته از کتاب "لائیسیته چیست؟" به قلم شیدان وثیق)

چرا اسلام با دموكراسی و حقوق بشر ناسازگار است؟

1- شريعت اسلامي كوشش دارد جزئيات زندگي يك فرد را در قانون تعيين كند، به گونه اي كه در اسلام يك فرد بر اراده و آزادي ندارد درباره زندگي خود انديشه كند و يا تصميم بگيرد؛ بلكه بايد هر گامي را كه در زندگي برميدارد، با اراده الله، آنهم آنگونه كه علما تفسير كرده اند، برابري داشته باشد. نتيجه اينكه در اسلام مانند يك كشور دموكراسي آزاد، مجموعه كاملي از اصول و مقررات اخلاقي و ارزش هايي كه در بر گيرنده تمام جنبه هاي زندگي باشد، نه وجود دارد و نه ميتواند وجود داشته باشد.

2- سطح فرهنگ هرگونه دموكراسي در دنيا، بر پايه ارزشي كه آن جامعه براي زنان و اقليتها در نظر گرفته، تائين ميشود. ولي، شريعت اسلام حقوق زنان و اقليتهاي غير مسلمانان را انكار ميكند. اسلام در برابر مشركين و كافران، هيچ نرمشي نشان نميدهد و اين افراد بايد يا به اسلام گرايش پيدا كنند و يا كشته شوند. جامعه اسلامي به يهوديان و مسيحيان به عنوان شهروندان درجه دوم نگاه ميكند. چون شريعت اسلام، باور دارد كه محمد آخرين پيامبر برحق است و اسلام كاملترين و آخرين كلام خداست، برخي فرقه هاي اسلامي مانند فرقه احمديه زير فشار قرار داشته و مورد پيگردي و حمله نيز قرار ميگيرند.

مسلمانان بايد به اين حقيقت آگاه باشند كه دموكراسي تنها (( حكومت اكثريت )) نيست: در حكومتهاي دموكراسي بايد پيوسته مراقب ستمگري اكثريت بود و هر جامعه دموكراسي بايد مواظب باشد كه (( عقايد و افكار اكثريت به عنوان اصول و مقررات رفتار همگاني به مخالفانشان تحميل نشود. ))

با توجه به اينكه من در ساير جستارهاي اين كتاب درباره زنان و افراد غير مسلمان در اسلام سخن خواهم گفت، در اينجا تنها به شرح كوتاه وضع حقوقي آنها ميپردازم.

از نظر مذهبي، زنان در اسلام پست تر از مردان به شمار ميروند و از حقوق و مزاياي كمتري برخوردارند. از لحاظ پول خون، شهادت و ارث، در اسلام زن نصف مرد به شمار ميرود. در ازدواج حقوق او بمراتب كمتر از مرد است و شوهر وي حتي ممكن است در مواردي او را كتك بزند.

(( شاخت )) درباره وضع حقوقي غيرمسلمانان نوشته است:

پايه و اساس نظر اسلام درباره كافرين، قانون جنگ است. بدين شرح كه افراد كافر و غير مسلمان يا بايد به اسلام درآيند، يا فرمانبردار و يا ( به استثناي زنان، بچه ها و برده ها ) كشته شوند. كشتن غير مسلمانان، هنگامي انجام ميگيرد كه آنها دو مورد نخست را انكار كنند. استثناي اين قاعده آن است كه به كافران عرب اختيار داده ميشود كه بين پذيرش اسلام و يا كشته شدن، يكي را گزينش نمايند. اسران جنگي نيز يا به شكل برده درمي آيند، يا كشته ميشوند و يا به عنوان ذمي و يا زنهاري ( كسي كه براي زنده مانده به او امان داده شده )، باقي ميمانند و يا با اسران مسلمان در جنگ مبادله ميشوند.

بر پايه پيمان نامه تسليم، به افراد غير مسلمان امان داده ميشود و آنها را ذمي ( زنهاري ) مينامند.

اين پيمان نامه حاكي است كه افراد غير مسلمان بايد تسليم شده و تمام شرايط ناشي از آن بويژه پرداخت جزيه و خراج را بر دوش بگيرند... افراد غير مسلمان بايد لباس هاي مشخصي بپوشند و روي خانه هاي خود نشان ويژه بگذارند تا از خانه هاي مسلمانان تميز داده شود و همچنين خانه هاي غير مسلمان نبايد بلندتر از خانه مسلمانان ساخته شود. افراد غير مسلمان حق سوار شدن بر اسب و يا حمل سلاح ندارند و هر زماني كه با مسلمانان برخورد كردند بايد راه را براي آنها باز كنند. غير مسلمانان نيابد در جلوي مسلمانان به انجام مراسم مذهبي و يا عادات ويژه خود، مانند شراب خوردن بپردازند. غير مسلمانان، همچنين حق ساختن كليسا، كنيسه و يا پرستشگاه مذهبي ندارند و بايد با فروتني خراج و جزيه بپردازند. لازم به گفتن نيست كه غير مسلمانان حق بهره برداري از مزاياي اجتماعي مسلمانان را نيز ندارند.

فرد ذمي ( زنهاري )، نه ميتواند بر ضد يك نفر مسلمان شهادت بدهد و نه اينكه قيم يك كودك مسلمان شود.

اثل چهاردهم اصلاحيه قانون اساسي كشور ايالات متحمده آمريكا ميگويد: " هيچ ايالتي در سرزمين خود نميتواند كسي را از داشتن حق برابر با ديگران در برابر قانون محروم كند." اين اصلاحيه در پايه براي نگهداري حقوق سياهپوستان به وجود آمد و بعدها به نگهداري حقوق افراد در برابر تبعاضات غير نژادي گسترش يافت و بر پايه آن حقوق بسياري از اقليت ها براي نخستين مرتبه تامين شد.

3- اسلام به گونه داوم با خردگرايي، استدلال منطقي و بحثهاي دگرانديشانه كه زيربناي دموكراسي و پيشرفتهاي علمي و اخلاقي را به وجود مي آورد، دشمني ميورزد.

اسلام نيز مانند موسويت و مسيحيت، هر گونه ديد منطقي را محكوم ميكند. حديثهاي زيادي وجود دارد كه نشان ميدهد، هنگامي كه از محمد درباره چگونگي نابود شدن جوامع پيشين، به سبب مخالفت با خدا، پرسش به عمل مي آمد، وي برآشفته ميشد و از پاسخ به پرسش خودداري ميورزيد. حديثي در اين باره ميگويد: "هرگاه الله نيز به مردم نشان داده شود، آنها خواهند گفت: چه كسي او را آفريده است؟"

4- در اسلام، فرض اينكه يك انسان اخلاقي قادر به گرفتن تصميمات منطقي بوده و مسئوليت اعمال و رفتار آزادانه اش را خود پذيرش ميكند، وجود خارجي ندارد. در دين اسلام، اخلاق مفهوم فرمانبرداري دارد. البته، در اسلام اين قاعده وجود دارد كه هر كسي مسئول تعهدات حقوقي و شرعي خود ميباشد ولي مفهوم اين قاعده آن نيست كه هر فردي اختيار داشته باشد، هدف هاي زندگي اش را بر پايه ميل و دلخواه خويش تعيين كند و زندگي خود را به هر گونه اي كه ميل دارد، هدايت نمايد. در اسلام، الله و قانون مقدس او، براي انسان و چگونگي زندگي او تصميم ميگيرند و تكليف تعيين ميكنند.

بي مناسبت نيست تاكيد كنيم كه لايحه حقوق بشر آمريكا، ضامن نگهداري حقوق مدني و سياسي انسان در برابر حكومت است. به گونه اي كه (( جفرسون )) نوشته است: "لايحه حقوق بشر ضامن حقوق افراد انسان در برابر حكومت بوده و هيچ حكومتي نميتواند آنرا انكار نمايد." هيچ هدف و يا اراده سري جمعي نميتواند حقوق افراد را ناديده بگيرد. (( فون هايك )) Von Hayek، نوشته است: "آزادي فردي افراد را نميتوان تابع يك هدف يگانه برتر قرار داد و اظهار داشت كه تمام افراد جامعه بايد براي هميشه از آن پيروي كنند." ده اصلاحيه نخست و اصلاحيه چهاردهم قانون اساسي آمريكا، قدرت حكومت ها را محدود ميكند و حقوق افراد مردم را در برابر اقدامات غير دادگرانه حكومت نگهداري ميكنند. اصول ياد شده، همچنين آزادي مذهب، بيان، رسانه هاي گروهي، دادخواهي و اجتماع مسالمت آميز و حقوق افرادي را كه بر ضد حكومت متهم به ارتكاب جرم شده اند، نگهداري ميكنند. اصول ياد شده، همچنين حكومت را از محروم كردن افراد از حقوق خود باز ميدارند.

دموكراسي آزاد، دامنه آزادي هاي انسان را گسترش ميدهد و زن و مرد را به تمام ارزشهاي انساني متجلي ميسازد. اسلام، فردگرائي نميشناسد و پيوسته سخن از اراده جمعي مسلمانان و الله به ميان مي آورد. در اسلام، از حقوق فردي كه در سده هيجدهم در غرب به وجود آمد نشاني به چشم نميخورد. شعار دائمي فرمانبرداري از خليفه، سايه الله در روي زمين، جائي براي وجود فلسفه فردگرايي باقي نميگذارد. دشمني اسلام با حقوق فردي از فحواي بخشي از نوشتار يكي از نويسندگان مسلمان به نام (( بروهي )) كه وزير پيشين قانون و امور مذهبي پاكستان بوده و حقوق بشر را از ديدگاه اسلامي شرح داده، بخوبي ميتوان درك كرد:

حقوق و تكاليف بشر با شدت تعريف شده و اجراي كامل آن كار اجتماعات انساني و بويژه وظيفه رسمي سازمان هاي اجراي قانون در هر حكومتي است و هرگاه لازم باشد، فرد انسان بايد قرباني سود و مصلحت اجتماع شود. حقوق جمعي يكي از فروزه هايي است كه در اسلام به حقوق بشر افزوده شده است.

(( در اسلام )) حقوق و آزادي هاي افراد بشر به شكلي كه در انديشه و ايمان انسان امروزي جاي گرفته، وجود خارجي ندارد. انسان مسلمان تنها بايد از الله فرمانبرداري كرده و تابع قوانين الهي بوده و بداند كه حقوق بشري كه او از آن سخن ميگويد، در واقع از تكاليف او در برابر الله ناشي ميشود.

ماهيت خودكامه فلسفه اسلام درباره حقوق بشر بر پايه گفته بالا آشكار بوده و جمله زير مهر تاكيد بر آن ميگذارد: "فرد بشر با پذيرش زندگي كردن در قيد بندگي الله، آزادي مي آموزد." اين جمله ما را به ياد گفته وحشتناك (( اورول )) Orwell، مي اندازد كه اظهار داشته است: "آزادي يعني بردگي."

نويسنده مسلمان ديگري در سال 1979 نوشته است:

تاكيد غربي ها روي واژه "آزادي" براي اسلام بيگانه بوده و نامفهوم ميباشد... آزادي شخصي ( در اسلام ) مفهومش اينست كه انسان بايد آزادانه به اراده الله تسليم شود... مفهوم آزادي در اسلام اين نيست كه موهبت آزادي انسان را از بند نيروهاي خارجي آزاد كند... هنگامي كه انسان در اسلام به مرز آزادي فردي و آزادي اجتماعي ميرسد، مفهوم و سرشت آزادي تغيير ميابد... حقوق بشر در اسلام تنها وابسته به تعهداتي است كه انسان بر گردن ميگيرد... بخش بيشتر دانش حكمت الهي در اسلام به راضي بودن به حكومت خود كامگي وابسته ميشود.

با در نظر گرفتن نوشتارهاي بالا، هيچ ترديدي درباره خودكامه بودن ماهيت اسلام باقي نميماند.

5- عقيده به لغزش ناپذري يك كتاب و يا يك گروه، مانع پيشرفتهاي اخلاقي، سياسي و علمي خواهد شد.

6- يك فرد مسلمان حق تغيير مذهبش را ندارد. در اسلام مجازات برگشتي از دين، مرگ است.

7- در اسلام آزادي انديشه به هر شكلي سرزنش شده و نوآوري و كفر به شمار ميرود و مجازاتش مرگ است. شايد يكي از بزرگترين عوامل بازدارنده براي رسيدن دموكراسي در اسلام، تاكيد اين عقيده است كه اصول و احكام اسلام و تازينامه كلام آخر الله و روش غايي كردار بشري است: اسلام هيچگاه و بهيچوجه درگرانديشي را مجاز نميكند. برعكس، در يك دموكراسي آزاد، مفهوم آزادي انديشه، بيان و آزادي رسانه هاي گروهي عبارتند از: حق بحش كردن، آزادي مخالفت با بحث، هركسي حق دارد بر خلاف ديگران بيانديشد، اكثريت حق ندارد اقليت را از بيان انديشه هاي مخالفش بازدارد و هركسي ميتواند انتقاد و دگرانديشي کند.

برگزفته از کتاب ""Why I'm not a Moslem? Ibn Warragh ترجمه دکتر مسعود انصاری

دموکراسی و ازادی

سیاوش نیم، نز پریزاده گان ***** از ایرانم از تخم ازاده گان

یک قرن از مشروطه ایران میگذرد و بعد از ان همه جان فشانی ها و فداکاری های مردم ازادیخواه از جمله ستارخان و باقرخان و دیگر رجال میهن، که اسطوره های مشروطۀ ایران هستند، هنوز مردم ایران زیر سیطرۀ استبداد و دیکتاتور بسر میبرد، هنوز استعمار با دست های الودۀ خود منابع و منافع ملت ایران را به تاراج میبرد. اکنون وقت ان رسیده است که ملت ایران دست در دست یکدیگر زیر لوای اتحاد و همبستگی ملی، برای نهادینه کردن دموکراسی و ازادی به تمام معنا، قدم به میدان بگذارد و دل به یاری بیگانه نبندد که دموکراسی را باید بدست اورد نه هدیه گرفت. ما ایرانی هستیم و تاریخ از ما بعنوان ازادمنش و بزرگمنش یاد کرده، شأن و منزلت ایرانی اجازه نمیدهد امریکا یا هر کشور دیگری برای ایجاد دموکراسی به کشورش حملۀ نظامی کند و تردیدی نیست که ایران بدست فرزندانش اباد و ازاد خواهد گشت.

به نظر شخص من مهمترین عوامل استقرار نظام های استبدادی و دیکتاتوری در کشور ما، عدم دانش سیاسی مردم و بی تفاوتی انان نسبت به مسائل و مشکلات پیرامون کشورمان است و تا هنگامی که تودۀ مردم از منافع خصوصی و مسائل شخصی دست برندارد و به مصالح عمومی و همگیر معطوف نشوند تا ابد ناکام و درمانده خواهیم ماند. وقتی من نوعی، بعنوان مسلمان فقط در جهت احقاق حقوق مسلمانی خود کوشا باشم و مصالح شخصی که بهایی میباشد را در نظر نگیرم، ان شخص بهایی هم مثل من عمل خواهد کرد، در نتیجه اجتماع یک کشور که مملو از مذاهب و ایدئولوژی های گوناگون و متنوع است؛ هر صنف و دسته راه خود را دنبال میکند لذا روابط اجتماعی گسسته میشود و راه خودکامگی و دیکتاتوری حکومتها تسامح و میسر میشود. حال اگر حکومتی مثل جمهوری اسلامی دنبال رو مذهب تعداد کثیری از مردم باشد، و منافع و حقوق دیگران، که بعنوان انسان در این کشور زندگی میکنند ولی مسلمان نیستند را در نظر نگیرد، من مسلمان فقط به عنوان انسان بودنم باید به جمهوری اسلامی اعتراض کنم تا در میان من و ان بهایی یا هر کس دیگری به مساوات و عدالت برخورد کند و یک حکومت مطلوب همیشه در میان مردم نقش میانجی و بی طرفی را ایفا میکند. گذشته از این که جمهوری اسلامی اعتراضی را نمی پذیرد ولی تا حدی که مقدور و امکان پذیر است باید وظیفۀ خود را انجام دهیم. معذلک همینطور که بارها گفته ام وقتی مردم یک کشور خواهان حق خود و ازادی خود نباشند و دولت و حکومت خود را استیزا نکند و بگوید: "هر چه پیش اید خوش اید" و " راضی ام به رضای خدا" و " انشاء الله درست میشود" و " دست ما نیست، ما کسی نیستیم" هرگز به خوشبختی و سعادت نمیرسد و اوضاع را بدست جنایتکاران میسپارند و به دست خود گور خود را میکَنند. ملتی که خود را بدست باد بسپارد و هر طرف که باد بوزد او را هم با خود ببرد و فراموش کند که منشاء عمل است، بزرگترین خیانت را به خود روا داشته است.

با نظر افکندن پیرامون خود، امدن صدها فیلسوفان بزرگ در تاریخ، پیشرفت شگفت افرین دانش بشری، گردش و چرخش زمین، و... فقط یک حرف را برای گفتن دارد و این ازادی و رهایی انسان از هر بند و اسارت است و اساساً انسان به اختیار خود زندگی کردن است. اگر هر عاملی حتی خدا مانع ازادی و اختیار بشر باشد باید زدوده شود. مذهبی که هر گونه تکلیفی برای انسان تعیین کند و حق تفکر و تعقل را از بشر سلب کند فاقد ارزش است. به نظر من بزرگترین خوشبختی ازادی و اختیار انسان است و کسی نیست که در بند و اسارت چیزی نباشد. در هر جای عالم بنگیریم انسانها به نسبت کم و بیش زیره سیطره و تحمیل عاملی بسر میبرند ولی حتی الامکان باید خواستار بیشترین ازادی را باشیم و نگذاریم چیزی بر اختیار ما مستولی شود.

»» در توضیح ویژگی های کلی دموکراسی بر چند نکته اساسی معمولاً تاکید میگذارند:

1. دموکراسی حکومتی است که مبتنی بر آراء و افکار عمومی و باید مستمراً نسبت به ان احساس مسئولیت کند؛ به سخن دیگر صرف دموکراتیک بودن منشاء حاکمیت برای دموکراسی کافی نیست، بلکه مسئولیت در مقابل مردم باید مستمر باشد و حکومت دائماً منشأ دموکراتیک خود را تجدید کند.

2. فکار عمومی به شیوه ای ازاد و اشکار ابراز شود و شیوه های مناسبی برای ابراز ان همچون روزنامه های ازاد، انتخابات، تحزّب، مراجعه به آراء عمومی و غیره وجود داشته باشد.

3. در مورد مسائل مورد اختلاف در نزد افکار عمومی، باید افکار اکثریت عددی را در نظر گرفت و برای تأمین نظر اکثریت، باید حق رأی و مشارکت سیاسی را به همه گروهها و اقلیت ها بسط داد.

4. حکومت دموکراسی در فضایی عمل میکند که سرشار از نهادها و انجمن های مستقل و خودجوش و متعددی باشد که در مقابل خودکامگی احتمالی حکام از حقوق و ازادیهای افراد و انجمن ها پشتیبانی کنند.

5. حکومت دموکراسی مستلزم کثرت گرایی اجتماعی است؛ یعنی این واقعیت که هر جامعه ای مرکب از منافع و علائق و ارزشهای گوناگون است، باید در نظر گرفته شود. حکومت دموکراسی نمیتواند به سود یکی از این اجزاء عمل کند.

6. دموکراسی مستلزم نسبی گرایی ارزشی و اخلاقی است و بنابراین هیچ گروهی حق ندارد در جایگاه حکومت، هیچ فلسفه یا ایدئولوژی خاصی را بر گروه های دیگر تحمیل کند. با تغییر افکار عمومی، حقایق و اخلاقیات هم دگرگون میشوند. پس دموکراسی حکومتی است که در ان امکان تبدیل اقلیت های فکری به اکثریت همواره وجود دارد.

7. شرط عملکرد رضایت بخش نهادهای دموکراتیک رعایت ازادیهای اساسی از جمله ازادی بیان، انجمن و قلم است؛ ازادی همچون جریان خون ارگانیسم حکومت دموکراسی است.[دانش سیاسی / حسین بشیریه]

یک مقایسۀ مبهم و خلاصه؛ اقای خامنه ای ادعا دارد که در جمهوری اسلامی دموکراسی برقرار است. نخست اینکه وجود شخص ایشان ناقض دموکراسی محسوب میشود و کسی که خود را ولی مردم و صاحب و مصلحت اندیش مردم قلمداد کند، نمیتواند ادعای دموکراسی کند. دوم این که در نظام دموکراسی وجود مؤسسات ضروری و حیاتی است و باعث انسجام دموکراسی و تحکیم ازادی برای شهروندان است؛ در نظام جمهوری اسلامی تمام موسسات دولتی و تحت انحصار حکومت بسر میبرند. در جمهوری اسلامی کدام حزب و انجمنی موجود است که مخالف سیاستهای حکومت باشد و فعالیت کند؟ در جمهوری اسلامی چه کسی میتواند اعتراض کند؟ و صدها عیب و ایراد دیگر...

حکومت جمهوری اسلامی غیر قانونی، نامشروع، توتالیتر و مستبد است. از این جهت من با این حکومت سازشی ندارم و هر کسی اگاهانه از این بساط ظلم و ستم پیروی و تبعیت کند خیانت کار و خائن است و در تمام جنایات این حکومت شریک و سهیم است.