ادمی نیازمند است که یک بار در زندگی اش خود را از بند همۀ تصورهای بدست امدۀ گذشته رها کند، تمامی باورها و عقاید خودش را ویران کند و همۀ ان ها را از نو با محک عقل بسنجد و بسازد.(الکساندر کویره)
همۀ انسان ها به نسبت کم و بیش، از همان کودکی تحت قالب ها و طرح های ساخته شدۀ محیط خود بزرگ و بالغ می شوند که این رشته طرح ها بیشتر برگرفته از مبانی دینی و اعتقادی والدین و اطرافیان می باشد و رفته رفته ذهن این کودک پاک سرشت ملهم از ان عقاید شده و او ملتزم به تابعیت و بنا نهادن زندگیش بر ان پایه می شود و هر گونه انتقاد را به مثابه توهین و هر گونه تغییر در اعتقاداتش را خیانت به تربیت و اموزش والدینش تلقی میکند و به هیچ روی حاضر به تحقیق و تجدید نظر در اعتقاداتش نیست. متأسفانه جامعۀ ما نیز دچار همین درد است که پویایی و شکوفایی از ان سلب شده و مشکلات مان از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود و در بستر جامعه راهی برای اندیشه های نو باز نیست. از تحول خوف و واهمه داریم که نکند اوضاع بدتر از این شود و ما به همین وضعیت کنونی رضایت داریم. به محض اینکه کسی تحولی جزیی در افکارش دهد، جماعت نامی بر وی می گذارد و او را از جمع خود طرد می کند. مثلاً "او بی دین است"، "او غرب زده است". در اثر همین نام گذاری ها و برچسب هاست که روابط اجتماعی سالم از بین می رود و یک نوع گسستگی در اجتماع بروز میکند و افراد یک جامعه در اثر متفاوت بودن روش ها و اندیشه های خصوصی از هم جدا می شوند و راه سوء ظن و عدم اعتماد باز می شود. اکثریت ملت ایران هنوز قادر به تشخیص و انفکاک مسائل عمومی و خصوصی از یکدیگر نیستند و بیشتر مشکل ما از همین جا ناشی می شود.
ما اکثراً از مرگ می ترسیم و سال ها به این موضوع فکر می کنیم و از خود سوال می کنیم که بعد از مرگ چه خواهد شد؟ و چه بلایی سر من خواهد امد؟ البته تئوری های دینی جواب هایی داده اند. ولی ایا ادیان در این مورد سخن درست و صحیح گفته اند؟ به نظر من تئوری های ادیان، به کلی دور از عقل و منطق است و برای یک انسان خردگرا این جواب ها قانع کنند نیست. پس باید با درک درست و تفکر سالم جواب های قانع کنند برای خود بیابیم.
سارتر مي گويد: چون مرگ همواره فراسوي سوبژکتويتۀ من قرار دارد، جايي هم براي ان در سوبژکتويتۀ من وجود ندارد.
دکارت می گوید: چون ذهن بکلی از قید افکار پیشین رها شد و هیچ معلومی نماند که محل اتکاء بوده و مشکوک نباشد، متوجه شدم که هر چه را شک کنم این را نمی توانم شک کنم که شک می کنم. چون شک می کنم پس فکر دارم و می اندیشم پس کسی هستم که می اندیشم، پس نخستین اصل متیقن و معلومی که به دست امد این است که "می اندیشم پس هستم".
این که ما خیال می کنیم دنیایی خارج از دنیای حاضر وجود دارد و مرگ پل ارتباطی میان این دو دنیاست و این دنیای حاضر فانی و ان دنیای دیگر ابدی است ناشی از مبانی دینی است. اگر خواهان حقیقت هستیم، باید بکلی از پیش فرض ها و اعتقادات خود دوری ورزیم و خالصانه به انچه درک میکنیم، معرفت یابیم و فکر کنیم، تا به حقیقت نزدیک شویم، در غیر این صورت سخنان من بیهوده است. نخست ما بعنوان انسان که اگاه به هستی و وجود خود هستیم و می دانیم روزی نخواهیم بود، برعکس چیزها و حیوانات و گیاهان که متوجه هستی خود نیستند و نمی دانند روزی نخواند بود، بنگریم چگونه تشخیص می دهیم که هستیم و روزی نخواهیم بود؟ ما انسان ها از پنج حس برخوداریم که به وسیلۀ این احساس هر انچه اعم از وجود خودمان و هر چیز دیگر را ادراک میکنیم و معرفت و بینش خود را از طریق این پنچ حس بدست میاوریم. اگر ما بر روی صندلی نشسته باشیم بدنمان حس میکند بر روی صندلی نشسته و من پی به وجود این صندلی می برم. اگر کتابی بر روی میز قرار دارد و من می بینم که ان کتاب روی میز است می گویم این کتاب وجود دارد و روی میز است. حال اگر من مُردم و بدنم جانش را از دست داد؛ نه می توانم ببینم و نه گوش کنم و نه بچشم و نه لمس کنم و نه بو کنم و نه حتی تفکر کنم. تخیل و تصورات من نیز وابسته به احساس و درک من از خارج و دنیای عینی است و اگر به هر دلیلی من فاقد احساس شوم، چیزی برای من قابل شناسایی نیست که من راجب ان تفکر و تخیل کنم. پس از بین رفته ام، نابود شده ام. چون من به واسطۀ احساسم زنده ام. من هستم چون می فهمم که هستم (فهمیدن مستلزم احساس کردن است) و نمی توانم بگویم که نیستم. یک انسان مرده درکی از وجود داشتن ندارد. پس مرگ تجربه نیست که ما بشناسیم و درک کنیم که بعد از مرگ چه می شود. زیرا بعد از مرگ "انسان" نیستیم. اپیکور حکیم سخن مرا در یک جمله در مورد مرگ بیان نموده، میگوید: (تا وقتی انسان هست، مرگ نیست و وقتی مرگ امد دیگر انسانی نیست تا مرگ برایش مایۀ ترس باشد). هر هستنده ای فقط از طریق "اگاهی" (یعنی درک وقایع از طریق احساس) تبدیل به حضور و هستی می شود و هستی شرط اشکارگی چیزهاست. نیستی هیچ صفت و ویژگی ندارد و چیزی نمی توان درباره اش گفت. دو نوع هستنده در این جهان هستند یکی "برای خود بودن" یعنی انسان، و دیگری "در خود بودن" یعنی چیزهایی به غیر از انسان که متوجه هستی خود نیستند و اصلی ترین وجه تمایز انسان با چیزهای دیگر در اگاهی به هستن خود و عدم اگاهی به هستن خود است. هر طرح اندازی انسان گشایشی به نیستی است، انسان می تواند میان گزینه های گوناگون برگزیند و بیافریند. می تواند چیزهایی را که نیستند، هست کند مثل اثر هنری، ابزار و اندیشه ها که پیشتر نبوده اند ولی انسان برای انها جایی در دنیا می گشاید.
مي خور که هزار بار بيشت گفتم ***** باز امدنت نيست چو رفتي، رفتي (خیام)
بارون دو هولباخ، فیلسوف المانی در باب الهیات و اخلاق می گوید : (ساده ترین تفکر دربارۀ سرشت روح ادمی می باید انسان را متقاعد کند که اندیشه جاودانگی ان صرفاً توهم مغز است. به راستی روح انسان چیست مگر اصل فهم و احساس؟ اندیشیدن، لذت بردن و رنج کشیدن چیست جز احساس کردن؟ زندگی چیست جز مجموعه ای از تغییرات و حرکات که خاص موجود سازمان یافته ای است؟ پس به محض انکه بدن از زیستن بازایستد، حس و فهم ان نیز دیگر نمی تواند کار کند و دیگر نمی تواند دارای تصورات و به تبع ان اندیشه ها باشد. چنانکه ثابت کرده ایم تصورات تنها از طریق حواس برای انسان حاصل می شوند؛ حال چگونه می گویند که وقتی انسان از حواس خود محروم شده باشد، باز هم می تواند احساساتی دریافت کند، ادراکاتی داشته باشد و تصوراتی تشکیل دهد؟ چون انها روح ادمی را موجودی مجزا از بدن زنده تصور می کنند، پس چرا حیات را نیز به عنوان موجودی ممتاز و جزا از بدن زنده نپنداشته اند؟ زندگی در یک بدن کلیت حرکات ان است؛ احساس و اندیشه جزئی از این حرکت اند؛ پس در مُرده، این حرکات همانند همه حرکات دیگر باز می ایستند... اعتقاد به ان که روح پس از مرگ بدن دارای احساس و اندیشه و لذت و رنج خواهد بود، مثل این است که بگوییم که ساعتی که هزار تیکه پاره شده باز هم میتواند زمان را نشان دهد و توانایی تعیین حرکت زمان را داراست. انان که می گویند که روح ادمی میتواند با وجود نابودی جسم زنده بماند، اشکارا از این نظر حمایت میکنند که تغییر شکل بدن ان را به حفظ خویش توانا میکند حتی پس از انکه ذهن نابود شده باشد؛ اما این گفته کاملاً بیهوده است).
مراجعه میکنیم به دین و قضیۀ نکیر و منکر و فشار قبر و این داستان های احمقانه و ابلهانه که چیزی جز حجاب دانش و آفت عقل نیست و واقعاً از بازگو کردن ان کراهت دارم و این قضایای هولناک دینی صرفاً به جهت ترساندن و ایمان اوردن انسان هاست. اساساً این که تصور کنیم چیزی از اسمان امده و پیامبران از سوی خدایی مبعوث شده اند، خطا و گمراهی است؛ ادیان همگی ساختۀ بشرند. یک سری انسان های نسبتاً شریفی به اقتضای زمان و مکان خویش ادعاهایی کردند و با تخیلات و دانش خود مکتبی را با نیت راهبری جوامع ان روزگاران ساختند و این ادیان هم زیر مجموعۀ علم و دانش بشرند. تنها وجه ارزش ادیان همان امور معنوی و اخلاقی ان است و ما می توانیم از بخش های برگزیدۀ ادیان بهره برداری کنیم نه کل دین که باعث واپسگرایی و عقب ماندگی شود. مثلاً اینجا که دین چیزی را به اسم "روح" ابداع کرد، تا ماله ای بر روی تناقضات خود بکشد و ادعا کرد هنگام شکل گیری جنین در رحم مادر خداوند تبارک و تعالی روح را در بدن ان جنین می دمد و ان روح طی حیات ان شخص در بدنش هست و نیز هنگام خواب روح است که از بدن خارج، و سبب خواب دیدن می شود و بعد از مرگ روح از بدنش خارج می شود و این روح است که لایزال و فناناپذیر است و در روز رستاخیز برای دادگاه عدل الهی حاضر می شود تا مکان ابدی وی معلوم گردد!.
یکی مرغ به کوه بنشست و خاست ***** چه افزود به کوه و از وی چه کاست
تو ان مرغی و این جهان کوه تو ***** چو رفتی جهان را چه اندوه تو ؟ (نظامی)
با اینکه در کتاب های اسمانی! مفهوم نیست که اخر انسان بعد از مرگ به صورت مادی یا غیر مادی است و یا این روح ایا یک امر متافیزیکی است یا فیزیکی؟ ما در دو حالت فیزیکی و مابعدالطبیعه روح را مورد بررسی قرار می دهیم. ما قبلاً به جنبۀ مادیِ بعد از مرگ پرداختیم و ثابت نمودیم که چنین چیزی هرگز میسر نیست. ولی ایا واقعاً چیزی به نام روح وجود دارد و ایا این روح بعد از مرگ، از بدن انسان جدا می شود؟ روح، اگر یک امر فیزیکی و طبیعی است، پس ماده است و در زمان و مکان خاصی قرار دارد و جا اشغال میکند و شکل دارد و قابل شناسایی است و فانی است و همواره در یک شکل خاص نیست پس روح نمی تواند مادی باشد. اما اگر روح یک امر مابعدالطبیعه است، گذشته از این که امور متافیزیکی و مابعدالطبیعه در قلمرو علم خرافه به حساب می اید. چون به هیچ وجه قابل شناسایی و اثبات نیست و همواره این قضایای مابعدالطبیعه جزء خیالات و توهمات محض می باشد و جایگاهی در علم ندارد. مگر امکان دارد چیزی که ماده نیست در ماده قرار بگیرد و چیزی که شکل دارد و حرکت دارد و به درون ماده ای دمیده می شود، فیزیکی نباشد. به گفتۀ قران وقتی انسانی می میرد روح ان شخص که دارای دو بال است به سوی اسمان پرواز می کند! اگر روح یک امر متافیزیکی است چگونه گرانش زمین بر ان اثر می گذارد که با پرواز کردن به اسمان برود و حرکت کاملاً یک پدیدۀ فیزیکی است، چگونه یک امر متافیزیکی از یک نقطه ای حرکت میکند طی یک زمانی به یک نقطۀ دیگر می رسد. اگر قرار باشد بعد از مرگ روح انسان به صورت متافیزیکی باشد چگونه به شکل ماست و شکل دار بودن مختص ماده است. وقتی کسی میمیرد می گوییم از این دنیا رفت و وقتی کسی از رحم مادر بیرون اورده می شود می گوییم به این دنیا امد. این قبیل جملات باعث گمراهی ما شده است و ناخود اگاه در ذهن مان این تصور بیمار بوجود میاید که دنیایی خارج از این دنیای کنونی وجود دارد. هیچ چیزی اعم از انسان و حیوان و گیاه، به این دنیا نمی اید که با مرگش از این دنیا برود. هنگامی که شخصی به خواب میرود می پندارد که روح اش از بدنش جدا میشود و به سیر و حرکت در میاید و به همین خاطر او خواب می بیند!. کسی که خواب می بیند کاملاً مستغرق اموریست که در مقابل ذهنش می گذرد و به خود نمی گوید که ایا انچه می بینم در خواب است یا در بیداری. تازه اگر هم بگوید باز هم در خواب و خیال است نه با فکر و تعقل. خواب ببیننده عالم دیگری را که عالم بیداری باشد تصور نمی کند و به مقایسۀ این دو عالم خواب و بیداری نمی پردازد تا یقین کند که کدام یک از انها حقیقی است. پس خواب دیدن تخیلات ذهنی هر ادمی است و هیچ ارتباطی با واقعیت و اتفاقات پیشه رو ندارد. (خواهشاً ! این خرافات چند هزار ساله را برای یک بار از ذهن خود جارو کنیم و راهی زباله دان سازیم)
No comments:
Post a Comment