خدا چیست!؟

خداوند زاييده ترس انسان از طبيعت است

Petronius Arbiter

ابريق مي مرا شکستي ربي ***** بر من در عيش را ببستي ربي

من مي، خورم و تو ميکني بد مستي ***** خاکم به دهن، مگر که مستي ربي (خيام)

بخش اعظم بحث و جدل ها در فلسفه مربوط است به "خدا" که همانا مسائل متافیزیکی و ماوراءطبیعی میباشد، و اینکه خدا چه ماهیت و غایتی را شامل است. برخی از فلاسفه با توجه به اینکه منظور داشتن علل غایی در اعتقاد به خداوند - یعنی اینکه خدا عالم را بر اساس غایت و برای غایاتی به انتظام می اورد - با اشکالاتی مواجه می شود، اساساً مخالف لزوم دخالت علل غایی هستند. به نظر سقراط دخالت دادن غایت در اعمال خداوندی نوعی ناسزا به ساحت اوست زیرا در این صورت ما خود را در موضع خداوند قرار داده ایم. ارنست رنان می گفت خدا نیست، خدا خواهد بود. یعنی بشر تدریجاً با سیر تکاملی خود به شناخت او نایل خواهد امد. هر فیلسوفی نظر و دیدگاه متفاوتی در مورد خدا ارائه داده است و دشوار می توان نظر صحیح را تشخیص داد. خداوند نه دارای قوا است و نه دارای صفات و نه دارای ماهیت و طبیعت. زیرا اوست که ماهیت و طبیعت را بوجود می اورد. اثبات وجود باری به عقیدۀ افلاطون به استدلال میسر نیست به کشف و شهود است همچنان که وجود خورشید را جز به مشاهدۀ ان نتوان مدلل نمود که افتاب امد دلیل افتاب. اما می توان گفت چون کلیه موجودات متحرک اند البته محرکی دارند و چون همه طالب خیرند پس البته خیر مطلق غایت وجود است. غزالی متکلم معروف ایرانی معتقد است، "در خدا وجود و ماهیت یکی است و از هم جدا نیست". این عبارت دو گونه برداشت را در بر دارد. نخست، وجود و ماهیت، منحصر به ماده است و این جسم است که از ماده تشکیل شده و دارای صورت و شکل است (سفیدی به تنهایی وجود ندارد ولی اسب سفید وجود دارد زیرا ماده ای هست که ماهیت ان سفیدی است) و با این حساب این سخن درست نیست. دوم اینکه وجود و ماهیت خدا در هم است و شناختن ان برای انسان مقدور و میسر نیست که این برداشت به گونه ای درست و قابل قبول به نظر میرسد.

ما انسان ها همواره با تأثیر گرفتن از صورت و شکل و ماهیت درصدد شناخت طبیعت هستیم ولی خدا هیچ گونه صورت و شکلی ندارد و فقط می توانیم بگوییم: هست، چیزی به عنوان خدا یا واجب الوجود هست و لاغیر. دوم اینکه اگر در انسان، وجود او مقدم بر ماهیت اوست و در صانعات ماهیت مقدم بر وجود است، در خداوند وجود و ماهیت هیچ تقدّم و تعقّبی ندارد. با این حال برداشت نخسین از این حیث معقول به نظر میاید، که منکر هرگونه ماهیت و شکل و تصور برای خداست. پس سخن امام غزالی مرکب است و بستگی به برداشت ما از ان دارد. موجودات عالم بی شک همه ممکن اند و علت موجبۀ انها در خودشان نیست و عقل حکم می کند به اینکه سرانجام باید وجودی باشد که علت موجبه اش در خودش باشد یعنی قائم به ذات و واجب الوجود باشد و او البته بیرون از ممکنات و مقدم بر انهاست. این برهان را اروپاییان برهان جهانی نام نهاده اند. برهان دیگر که لمّی است همان برهان وجودی آنسلم است که دکارت نیز ان را تجدید نمود و حاصل ان این است که همین که ما تصور ذات کامل را داریم دلیل است بر اینکه او وجود دارد و لایبنیتس این برهان را تکمیل میکند به اینکه تصور ذات کامل و نامحدود مانع عقلی ندارد یعنی متضمن تناقض نیست پس البته موجود است. اگر از جنبۀ علت و معلول وارد شویم هر علتی، معلولی، و هر معلولی، علتی به همراه دارد و اگر از خود و اطراف خود شروع کنیم نهایتاً به یک علت می رسیم که وجودش علت خود می باشد و به اصطلاح علت العلل و قائم به ذات است. با این تعبیر قضیۀ علت و معلول ادامه دارد تا واجب الوجود و بعد از ان جوابی برای ما ندارد که علت خدا چیست؟، چرا خدا هست؟ و این خدا از کجا امده؟ این سوالات را اغلب بی پاسخ می گذارند و علتی را برای خدا اوردن بی معنی است زیرا هر علتی برای خدا قائل شدن نفی خداست. اگر (الف) را در هست بودن هرگز اغازی نیست [یعنی حادث نیست] و اگر ممکن نیست که چون غیری بیرون از خود معلوم خود باشد، برای این که او خداست. از سوی دیگر در این جهان مادی ما انسان ها، هر پدیده ای (خدا پدیده نیست) علتی دارد. غالباً در مسائل فلسفی مانند اثبات وجود خدا همواره اقامۀ برهان و دلیل بسبب درستی و تصحیح ادعایی اشتباه و نادرست است زیرا ان دلیلی صحیح است که کمترین خطا و تناقض را در خود داشته باشد. تصور کنید من بگویم خدا هست؛ این ادعا مسائل و مصائب عدیده ای را پیش رو میگذارد و سوالات بسیاری را به ذهن متبادر میسازد و همچنین اگر بگویم خدا نیست، مسائل دیگری را بوجود میاورد. معهذا بین این دو ادعا ان استدلالی صحیح است که دارای تناقض کمتری باشد.

استدلال دین از این قرار است که چون خدا این جهان را افریده، پس در این جهان هست و همه چیز تحت اختیار و اراده اوست. مثلاً اگر سنگی از روی سنگی بلغزد با مشیت الهی است. این ادعا دارای تناقضات بسیاری است از جمله این که اگر خدا با غایت خود این جهان را افریده چگونه دست به تغییر ان میبرد. چطور چند هزار سال پیش مردم در اثر سستی اعتقادشان نسبت به خدا مورد غضب شدید قرار میگرفتند مثل قوم ثمود و نوح و موسی و غیره و خداوند تبارک و تعالی دقیقه به دقیقه پیامبر و کتاب از اسمان میاورد، ولی امروز با وجود این همه جنایت و خشونت و ظلم و ستم، این خداوند بزرگ و توانا یک نیم ایه هم نازل نمی فرماید!. از طرف دیگر بی خدایان معتقدند خدایی وجود ندارد و نباید در جستجوی علتی برای این جهان باشیم. این ادعا نیز مورد قبول نیست و بلاخره این جهان از چیزی به وجود امده و نمی توان توجیه کرد که کائنات از اول! بوده و یا از هیچ درست شده است. من معتقدم چیزی یا نیرویی هست (با خدای مذهب اشتباه گرفته نشود) که این جهان را افریده است ولی هیچ دخالتی در امور این جهان ندارد و از کائنات بیرون است. با این استدلال بیشتر تناقضات از بین میرود چون هم علتی برای این جهان قائل شده ایم و هم بی عدالتی و اتفاقات ناگوار این جهان را از دوش خداوند برداشته ایم. به عبارتی این همه عبادت و سجود و عجز و لابۀ انسان به درگاه باری تعالی چیزی جز بیهوده کاری نیست زیرا خدایی وجود ندارد که به این امور توجه کند و اساساً چرا ما باید خدا را بپرستیم؟ خیلی مشکل به نظر میرسد که انسانی ناگهان خدا را فراموش کند ولی متأسفانه واقعیت به غیر از مراد و خواستۀ ماست.

به نظر من قضیۀ علت و معلول مربوط و منحصر به جهان مادی ما انسان هاست و در این جهان هر پدیده (پدیده یعنی هر چیزی که بر ما اشکار و ملموس میشود) علتی دارد و یا معلول علتی است. اما خدا به جهت اینکه خارج از دنیای مادی ما انسان هاست و دخالتی در جهان مادی ما ندارد و نمی تواند داشته باشد، پدیده حساب نمی شود و نهایتاً از حیطۀ دنیای علت و معلولی خارج است. ما انسان ها قادر به شناخت خدا نیستیم چون نمی توانیم به قبل از بیگ بنگ برگردیم و مشاهده کنیم که چه اتفاقی افتاد که یک نقطه انرژی در یک انفجار عظیم تدریجاً تبدیل به ماده شد و چون قبل از بیگ بنگ ماده وجود نداشته که حرکت و تغییر و تحول وجود داشته باشد نتیجتاً زمانی هم وجود نداشته است که حتی با قوانین و روابط ریاضی و فیزیک و غیره قادر به شناخت و وجود و عدم وجود خدا یا چیز دیگر باشیم. علت خدا یا همان خدا تا زمانی که بر ما معلوم نشود به ثبوت نمی رسد و همواره در حوزۀ متافیزیک باقی خواهد ماند و چون ما در قلمرو فلسفه ملزم به پذیرش یک علت واهی برای این جهان هستیم، باید واجب الوجود را بپذیریم که البته این خطاست. فرضاً این خدای غایی و نامتناهی وجود داشته باشد، به هیچ عنوان در معلول که از غایت خودش سرچشمه می گیرد، نمی تواند دخالت کند و دخالتی نکرده است زیرا که ناقض غایت خویش می باشد. اگر خداوند این جهان را افریده، قطعاً این جهان با غایتی که از خودش سرچشمه می گیرد افریده است و اگر به هر دلیلی بخواهد در غایت خودش دخالت کند و تغییر دهد، غایت خویش را انکار می کند.

اشتباه بزرگ ما انسانها این است که خدا را با معیارها و اوصاف انسانی خود تصور و تعریف میکنیم. هر انسانی رابطه با خدا را در همان طرح رابطه با دوستش یا مدیرش یا پدرش می بیند. یعنی خدا را در قالب همین روابط خودش با اشیاء و افراد اطراف خودش، با ابعاد بزرگتری تصور میکند. به چه دلیل خدا مهربان و کریم و رحیم است؟ چون کریم بودن و رحیم بودن و مهربان بودن در روابط انسانی ارزش محسوب می شود. به هر صورت و به هر شکلی، هر انسانی صفتی به خدا نسبت دهد وی را محدود کرده است. اگر خدا عادل و بر حق است چگونه می تواند بخشنده و مهربان و امرزنده باشد. از بسیاری می شنویم که "خدا گفته" یا "خداوند میفرماید" این قبیل جملات مغالطه است زیرا خدا هرگز نمی تواند بفرماید! و سخن بگوید! و سخن گفتن مختص انسان است. ما به هیچ نحوی نباید صفاتی مثل حرف زدن و نشستن و دیدن و شنیدن (مانند قران) را به خدا نسبت دهیم زیرا که این صفات مادی و فیزیکی است و هر امر فیزیکی و مادی نابود شدنی و متغییر و زوال پذیر است و این نمی تواند به خدا نسبت داده شود. قطعاً اگر خدایی باشد، هیچ التزامی نمی رود که خواهان رابطه با انسان باشد و اساساً فلسفۀ افرینش را به تمسخر میکشاند. اینکه می گویند خدا بینهایت و لایتناهی است اشتباه است زیرا بینهایت تعریف ندارد و خدا نیز اگر وجود داشته باشد قطعاً عدد و محدود است ولی بیشتر از انچه که ما فکر میکنیم.

در تورات جمله ای از موسی نقل شده که میگوید: "و خدا انسان را افرید". اگر تغییری جزیی در این جمله دهیم اشتباه ان رفع میشود و ان عبارت است از اینکه "و انسان خدا را افرید". این انسان ها هستند که خدایان را می افرینند به قول کنفسیوس با هر انسانی یک خدا به دنیا می اید و با مرگ هر انسانی یک خدا می میرد و همچنین تالس معتقد بود جهان مملو از خدایان است. ماهیت خدای هر انسانی عصارۀ اندیشه ها و افکار ان شخص است و تا انجایی که این خدا قصد تجاوز به حقوق دیگری و اعمال زشت را نداشته باشد از خدای دیگری حقیرتر نیست. بزرگی یا خفت و خواری هر خدایی در رفتار و کردار شخص معتقد و متعبدش اشکار می شود. هیچ خدایی در این جهان حق سروری بر خدای دیگری را ندارد و حق از ان کسی و چیزی نیست. هر کسی حق و حقیقت را به ظن خود دریافت میکند.

بسیاری از خاخام های یهودی با اینشتاین ملاقات می کردند و از وی می خواستند تا خدایش را برای انان شرح دهد و بگوید به چه خدایی معتقد است و اینشتاین هم همیشه از پاسخ به این سوالات مهمل امتناع می ورزید و یک روز بلاخره سکوت را شکست و گفت من خدای اسپینوزا را قبول دارم. اگر بخواهیم خدای اسپینوزا را بشناسیم باید به فلسفه رواقیان و وحدت وجود مراجعه کنیم. خداوند از نظر اسپینوزا طبیعت، طبیعت ساز یعنی جنبۀ خلاقیت طبیعت است. خلاصۀ بیان اسپینوزا دربارۀ ذات واجب الوجود این است که خداوند وجودی است یگانه و واجب و قائم به ذات و لایتغیر و جاوید و نامحدودِ مطلق و دارای صفات بی شمار نامحدود و او به تنهایی جوهر است و موجودات دیگر از جسمانی و غیر جسمانی همه اعراض و حالات او و قائم به ذات او هستند و به اقتضای ذات او به وجود امده اند و از او جدا نیستند. یعنی اسپینوزا خدا را در همۀ موجودات می بیند و هراینه اگر جوهر خدا از این طبیعت جدا شود طبیعت رو به اضمحلال و نابودی می رود و به طوری می توان گفت وجود خدا ناظم و تنظیم کنندۀ این طبیعت است. این نوع تصور خدا به زعم من بهترین و معنوی ترین تصور وجود خداست که البته به تصوف ایرانی وارد شده و یک مکتب عرفانی و معنوی ژرف و عمیقی را به وجود اورده است و نمونه های ان را می توان در اشعار مولانا یافت.

خدا چیست؟! اساساً هر پاسخی به این سوال، مهمل است چون ما هیچ دانش و علمی از وجود یا عدم وجود و ماهیت خدا در دست نداریم و تمام پرسش و پاسخ های رایج به حوضۀ حدس و فرضیه محدود می شود. در عالم بشری دو نوع خدا وجود دارد؛ خدای مذهب که زاییدۀ ذهن پیامبران است و دیگری افریدگار یا علت اول.

انسان های گذشته هنگامی که با عوامل طبیعی مواجه می شدند، به خاطر ندانستن و نشناختن قوانین طبیعت همواره علت را به یک موجود فرا طبیعی و غیبی نسبت می دادند که این مسبب پیدایش خدا شد. خدای مذاهب، در ادیان مختلف، دارای شکل و شمایلی است که در طی زمانی طولانی به لحاظ شیوۀ زندگی و شرایط جغرافیایی انسان های همان ناحیه بوجود امده است. تاریخ بشری حدود چند هزار سال پیش تاکنون به سه دوره تقسیم می شود. نخست دورۀ جادوگری و افسونگری؛ دوم دورۀ ادیان بت پرستی و بعد یکتاپرستی و سوم دورۀ علم و دانش. اگر به تاریخ دین عنایت کنیم، سه منشأ برای افکار و احساسات دینی می یابیم. نخست اعتقاد به وجود داشتن قوایی نظیر جان و روان مادر طبیعت و از انجا باران و ابر و رعد و برق و زمین و اسمان را چون خدایان پنداشتن. دوم، تصور یک فرمانفرمای مطلق در عالم بالا که مقیم در اسمان و در بلندی ها جای دارد، قادر مطلق است و همه چیز را میداند و موضع هر شئ را تعیین می کند. در جنب این دو منشأ باید بی درنگ منشأ سوم را که پرستش نیاکان است قرار داد.

خدای اسمانی، متعلق به مناطق کویر و بی اب و گیاه است زیرا همیشه انسان ها بالا را مشاهده می کنند و در انتظار باران و نعمت اسمانی اند و چیزی روی زمین یافت نمی شود تا به ان متوسل شوند. ادیان ابراهیمی از این دسته اند. ولی مناطقی مثل هندوستان که مملو از بتهای مختلف است، انسان ها، هر انچه را بخواهند روی زمین می یابند و نیازی به دست به اسمان بالا بردن ندارند (ویژهای فرهنگی هر ملتی متناسب با جغرافیای ان ملت است). مغالطه کاران و نادانان یکتاپرست! مرتب اذعان می کنند چه طور بعضی ها گاو یا بت می پرستند و به این حماقت ادامه می دهند و یکتاپرست نمی شوند!؟ دریغ از این که یکتاپرست ها خود هم بت پرست اند، منتها با این تفاوت که بت پرستان عیناً و فیزیکی خدایی روی زمین دارند و یکتاپرست ها خدایی موهوم را در اسمان ها! پرستش می کنند، هر دوی این خدایان موهوم و کاذب اند.

انسان به جهت ارجعیت احساس اش، همیشه معطوف به مادیّات و محسوسات است و شاهدیم در همین ادیان یکتاپرست برای خدای اسمانی هزاران واسطه ساخته اند و به نام یکتاپرستی انان را می پرستند و در ایران ما نیز بازار امامزاده گان بیش از خدا رونق دارد و مردم بیشتر متمایل به امام زاده ها اند تا خدای یکتا. خدای مذاهب به هیچ عنوان وجود خارجی ندارد و در کتب به اصطلاح اسمانی! و مقدس! شاهدیم خدا را کریم و رحیم و قادر و توانا و نامحدود و بدون هیچ گونه عیب و ایراد خطاب می کنند که در اصل ناخواسته با کاربرد این کلمات، "هیچ چیز" را تعریف می کنند. خدایی که کامل و نامحدود است چطور مخلوقی ناقص و معیوب، مثل انسان می افریند؟ جهانی که خود به خود بوجود نمی اید چه طور خدا خود به خود بوجود امده است؟ و خدایی که بخشنده و رحمان و بزرگ و توانا و بی عیب است چرا این همه بی قانونی و مصیبت و بدبختی دچار مردم بیگناه است؟

اگر پیشرفت علم و دانش توسط فیلسوفان و دانشمندان پیگیری نشده بود، اگر روشن اندیشانی مثل ولتر و دکارت و هیوم و باخ و... نبودند هنوز در عصر جاهلیت این ادیان بسر می بردیم و هنوز اخوندها مردم بی گناه را تکفیر و تعزیر می کردند. اما با امدن کپلر و کپرنیک و گالیله و نیوتن و... هویت کاذب و دروغ های شاخدار این ادیان اشکار گشت و در دورۀ رنسانس و به خصوص در عصر روشن اندیشیِ غرب، انسان ها خواستار حقوق و مقام انسانی خود شدند و با مقاومت توانستند سر رشته امور خود را از کلیسا و اخوند و خدا و پیامبران و کتاب های ارتجاعی اسمانی بگیرند. با این وجود باقیماندگان این ادیان در گوشه و کنار این جهان هنوز دست تطاول و تعدی به جان و مال انسان ها می بردند و حکومت دینی بر مردم حاکم کرده اند که در اینده ای نه چندان دور شاهد فروپاشی تمام نظامهای مذهبی هستیم.

در اسلام خدا با نام الله، خدای نادیدۀ اعراب پیش از اسلام شهرت دارد. در تاریخ گریمبرگ امده است: «در اغاز قرن هفتم میلادی زمان با شتاب به نقطه ای رسیده بود که جوانان مکه جمعیت شبه جزیره را – که بخش اعظم انان بدویان بودند – برای پرستش خدای واحد – الله – گرد می اوردند. با این ترتیب محمد (ص) به هیچ وجه خدا پرستی تازه ای را به همنژادان خویش تحمیل نمی کرد. در ان زمان جمع کثیری از اعراب یکتاپرست بودند و الله را به عنوان خالق اسمان و زمین ستایش میکردند».

با توجه به قران می توان به ماهیت این خدای موهوم پی برد که درست موافق خلق و خوی اعراب ان زمان است و همیشه این الله تبارک و تعالی در تمام مراحل زندگی پیامبر دربست در خدمت خواسته های حضرت ختمی مرتبت است و این خدای بزرگ و توانا، این همه کهکشان ها و کائنات را کنار می گذارد، به حل مشکل جنسی محمد با زنانش می پردازد و به کرّات دستور قتل و غارت و تجاوز صادر میکند. در یهود نیز خدا به مانند یک انسان است. به طوری که با پیامبر خود یعقوب کشتی می گیرد و با انان معاشرت تنگاتنگی دارد. مقصود این است، همچنان که قبلاً متذکر شدم خدای مذاهب وجود ندارد ولی براساس اعتقاد به چیزی، برای تسکین روان و تکیه گاه معنوی و روحانی مردم مؤثر است؛ به قول مارکس: مذهب تریاک و افیون ملت هاست. مذاهب تا جایی که در صدد کسب قدرت و دستگاه نباشند و بر اساس یک اصول اخلاقی و عقلی استوار باشند محترم و مفید هستند. اما انجایی که به قدرت رسید و چماق به دست شد و تمام مفاهیم عقب مانده و ازلی و ابدی خود را به کل مردم تحمیل کرد، مثل جمهوری اسلامی، خطرناک است و بزرگترین فجایع و مفاسد را متحمل خواهد شد.

افریدگار یا علت اول که به نظر بخشی از دانشمندان خالق این کائنات است، شاید وجود داشته باشد و ماهیت ان نیز مشخص نیست و فقط به عنوان نیرو و یا علت اول مطرح است. بخشی دیگر از دانشمندان، غالباً کمونیست ها مصرانه ناقض وجود هر عامل و علتی هستند و می گویند اگر خدا خلق نشده و از اول بوده پس این جهان هم می تواند از اول بوده باشد.

این جهان به گفتۀ علما از یک نقطۀ انرژی خیلی زیاد "ولی نه نامحدود و بی نهایت" ، نزدیک به 15 میلیارد سال پیش پا به عرصۀ وجود نهاد (بیگ بنگ) و طبق فرمول اینشتاین، ان انرژی رفته رفته با کاهش درجه حرارت به ماده تبدیل شد؛ به این طریق که کوارک ها پس از فروکش کردن حرارت بوجود امدند و انها باعث پیدایش پروتن و نترون و بعد الکترون شدند و بعد از ان اتم هیدروژن تشکیل شد و با جذب شدن متواتر اتم های هیدروژن خوشه های هیدروژنی بوجود امد و در اثر بزرگ شدن این خوشه ها هستۀ انها به دلیل فشار و حرارت زیاد، یک امتزاج هسته ای را بوجود اورد و تبدیل به یک ستاره شد و پس از چند میلیارد سال سوختن هیدروژن، و تبدیل ان به هلیم و به عناصر سنگین تر، ستاره در انفجاری فوق العاده بزرگ و مهیب بنام انفجار ابر نو اختری متلاشی شد و تمام مواد خود را به بیرون از خود فرستاد و زمینۀ پیدایش سیاره ها و منظومه ها به وجود امد. پنج نیروی شناخته شده، این کائنات را طی 15 میلیارد سال به شکل امروزی در اورد. نظریه پردازان علت اول معتقدند زمان از بیگ بنگ اغاز شده است ولی ان گروه مقابل شان زمان را بی اغاز می دانند. ولی در این که اگر علتی غایی باشد نمی تواند در معلول دخالتی کند متحد و متفق اند و هر دو گروه خدای مذهب را مهمل می شمارند. بارها شنیده ام که می گویند این خدا چه طور این زمین را با این نظم و ترتیب ساخته؟ یا مثلاً ((خلقت خدا را ببینید که این شتر چه طور در این بیابان های بی اب و غذا زندگی میکند و نمی میرد!)). جواب من این است که اولاً نظمی بر قرار نیست و هر لحظه ممکن است این زمین نابود شود و دوماً خدایی نیست که این زمین را بوجود اورده باشد و این زمین با توجه به قوانین طبیعت و شرایط مناسب و طی زمان طولانی به این شکل درامده است. همۀ موجودات این کره، ساختۀ طبیعت اند نه خدا؛ این طبیعت است که شتر را متناسب با شرایط خود به وجود اورده نه اینکه کسی شتر را برای بیابان طراحی کرده باشد. ولتر می گوید دماغ را نساخته اند که عینک را روی ان بگذارند، عینک را طوری ساخته اند که روی دماغ بگذارند. قریب به 5 میلیارد سال پیش زمین از غبار کیهانی اطراف خورشید بوجود امد و طبق قانون طبیعت یعنی "جاذبه" شکل کروی به خود گرفت و به گردش به دور خورشید درامد. بعد از میلیارد ها سال دمای ان رو به کاهش رفت و دریا ها بوجود امد و ارام ارام جو و هوا کره بوجود امد و شرایط برای حیات محیا شد و حدود 2.5 میلیارد سال پیش اولین موجود زنده میکروسکوپی در دریا بوجود امد و کم کم این شرایط بهتر و بهتر شد تا زمینۀ بوجود امدن موجودات دیگر را فراهم ساخت. البته در قسمت "انسان و زمین" این مطلب به تفصیل اورده خواهد شد.

لائیسیته چیست؟

لائیسیته واژه ای است در دهه ی هفتاد سده ی نوزدهم در فرانسه ابداع و از ان پس وارد دانشنامه ها و گفتمان سیاسی شد. لائیسیته دریافتی سیاسی است که بر حسب ان، از یک سو، دولت و حوزه ی عمومی از هیچ دینی پیروی نمیکنند و از سوی دیگر، دین، با برخورداری از همه ی ازادی ها در جامعه ی مدنی، هیچ قدرت سیاسی ای اعمال نمیکند.
جنبش برای تحقق لائیسیته و دولت لائیک (غیر دینی) را لائیسیزاسیون مینامند. لائیسیزاسیون در کشورهای کاتولیک غربی و در مقابل با کلیساسالاری شکل میگیرد. در این رشته از کشورها، فرایند دنیوی شدن، و تغییر و تحول دولت و دین-دینی که فاقد کلیسایی متقدر چون کاتولیسیسم است- را سکولاریسم مینامند. لائیسیته و سکولاریسم با وجود تشابهاتی، دو مقوله و پدیدار سیاسی- تاریخی متفاوتند. در عین حال، لائیسیته جزئی از «جدایی دولت و جامعه ی مدنی» (یا جدایی حوزۀ عمومی از حوزۀ خصوصی) است که یکی از بنیادهای عصر مدرن را تشکیل میدهد. جدایی دولت و جامعۀ مدنی پیش شرط لائیسیته است. در قرون وسطی و در نظام های استبدادی، چون جامعۀ مدنی جدا و مستقل از دولت وجود ندارد و یا بسیار ضعیف است، لائیسیته به معنای واقعی کلمه نمیتواند تحقق یابد.

لائیسیته دین ستیز نیست، بلکه ضامن فعالیت ادیان در همۀ عرصه های اجتماعی سیاسی است. دین باوران، همچون بی دینان، میتوانند انجمن، سازمان و حزب سیاسی تشکیل دهند، انتخاب کنند و انتخاب شوند. استقلال دولت نسبت به ادیان و ازادی ایدان در جامعۀ مدنی دو شرط لازم و ملزوم لائیسیته به شمار میایند. جدای دولت و دین، به قول مارکس، پایان دین نیست بلکه گسترش دین در سطح جامعه با خروجش از حاکمیت سیاسی است. لائیسیته جدایی دین از دولت است و نه از سیاست، و دولت محدود به حکومت یا قدرت اجرایی نمیشود. لائیسیته ایدئولوژی، فلسفه و یا دکترین جدیدی نیست که به جای دین نشینه، چه در این صورت نافی خود میشود. لائیسیته مشکل گشای همۀ معضلات سیاسی و اجتماعی جامعه نیست.
جدایی دولت و دین به این معناست که شهروندی، یعنی شهروند بودن و از حقوق شهروندی برخوردار شدن، هیچ رابطه ای با مذهب افراد جامعه ندارد. دولت و نهادهای اجتماعی سیاستهای خود را بر اساس دین، در پرتو دین و یا انطباق با اصول دین تببین نمیکنند. سرانجام، دولت و نهادهای عمومی برای تعیین حقوق و ازادی شهروندان اعتقادات مذهبی انان را به هیچ رو ملاک کار خود قرار نمیدهند.
لائیسیته ضد دین نیست، زیرا کاری به دین ندارد؛ بلکه تنها میخواهد امر دولت را از امر دین جدا سازد و ضامن ازادی کامل برای فعالیت ادیان در جامعه است. غیر دینی کردن دولت و تضمین ازادی ادیان، دو اصل لائیسیته به شمار میروند.
لائیک صفتی است که در وصف یک نهاد به کار میرود و به فرد یا جامعه اصلاق نمیشود؛ زیرا، معرف استقلال و جدایی ان نهاد از نهاد دین است. عبارت "فرد لائیک" تنها در تأویلی میتواند پذیرفته شود که مقصود از ان، نه بیان خصلت دینی یا غیر دینی بودن ان فرد بلکه تبیین نقطه نظر سیاسی او در طرفداری از دولت لائیک و لائیسیته باشد. در چنین صورتی، فرد لائیک میتواند مذهبی، اگنوستیک و یا ملحد باشد و در عین حال نیز از جدایی دولت و دین یعنی از دولتی لائیک طرفداری کند.

ملاحظاتی درباره ی قضیه ی حجاب اسلامی در فرانسه:

ماجرا در پاییز 1989 اغاز میشود. سه دختر مسلمان در مدرسه ای واقع در شهر کریل با حجاب اسلامی وارد کلاس درس میشوند. نمونه های مشابه در مدارس دیگری نیز پیدا میشوند. این رویداد کوچک و نادر و بظاهر کم اهمیت، اما در شرایط ویژۀ فرانسه، ابعاد اجتماعی و سیاسی بزرگی به خود میگیرد و به مسئلۀ جمهوری تبدل میشود.
پوشش اسلامی این دختران اما، در مواردی، همراه هست با امتناع انها از شرکت در کلاس درس بیولوژی، کلاس موسیقی، ورزش یا شنا. در چند مورد، دانش اموزان دختری که در حفظ حجاب اسلامی خود در مدرسه مصمم بودند، پس از طی مراحلی از مدرسۀ دولتی اخراج میشوند. ولی عموماً ماجرا از طریق پادرمیانی و صحبت با والدین، با متقاعد شدن دانش اموز به برداشتن روسری اسلامی خود در صحن مدرسه و یا در سر کلاس خاتمه پیدا میکند.
با این همه و با وجود این که دختران محجبه در مدارس فرانسه شمار بسیار اندکی را نسبت به کل دانش اموزان تشکیل میدهند، قضیه موسوم به روسری اسلامی، از این تاریخ به بعد، میرود تا به یکی از مسایل مورد مشاجره و اختلاف در جامعه فرانسه تبدیل گردد. رسانه ها و مطبوعات، مدیران مدارس، پرسنل اموزشی و معلمان، روشنفکران، انجمن های مدافع حقوق بشر، انجمن های دفاع از حقوق مهاجرین، نهادهای مذهبی، سازمانها و احزاب سیاسی و بلاخره قوۀ قضاییه، مجلس و دولت... همه و همه درگیر این موضوع اجتماعی- دینی میشوند. سرانجام در 10 فوریه 2004، لایحۀ قانونی دولت دربار، ممنوعیت حمل علامتهای نمایش گرایانۀ مذهبی در مدارس دولتی فرانسه، با رضایت اکثریت عظیم مردم فرانسه و با رأی اکثریت شکننده ای از نمایندگان راست و چپ، از طرفداران حکومت تا اپوزیسیون چپ، به تصویب دو مجلس ملی و سنا میرسد.

(برگرفته از کتاب "لائیسیته چیست؟" به قلم شیدان وثیق)

چرا اسلام با دموكراسی و حقوق بشر ناسازگار است؟

1- شريعت اسلامي كوشش دارد جزئيات زندگي يك فرد را در قانون تعيين كند، به گونه اي كه در اسلام يك فرد بر اراده و آزادي ندارد درباره زندگي خود انديشه كند و يا تصميم بگيرد؛ بلكه بايد هر گامي را كه در زندگي برميدارد، با اراده الله، آنهم آنگونه كه علما تفسير كرده اند، برابري داشته باشد. نتيجه اينكه در اسلام مانند يك كشور دموكراسي آزاد، مجموعه كاملي از اصول و مقررات اخلاقي و ارزش هايي كه در بر گيرنده تمام جنبه هاي زندگي باشد، نه وجود دارد و نه ميتواند وجود داشته باشد.

2- سطح فرهنگ هرگونه دموكراسي در دنيا، بر پايه ارزشي كه آن جامعه براي زنان و اقليتها در نظر گرفته، تائين ميشود. ولي، شريعت اسلام حقوق زنان و اقليتهاي غير مسلمانان را انكار ميكند. اسلام در برابر مشركين و كافران، هيچ نرمشي نشان نميدهد و اين افراد بايد يا به اسلام گرايش پيدا كنند و يا كشته شوند. جامعه اسلامي به يهوديان و مسيحيان به عنوان شهروندان درجه دوم نگاه ميكند. چون شريعت اسلام، باور دارد كه محمد آخرين پيامبر برحق است و اسلام كاملترين و آخرين كلام خداست، برخي فرقه هاي اسلامي مانند فرقه احمديه زير فشار قرار داشته و مورد پيگردي و حمله نيز قرار ميگيرند.

مسلمانان بايد به اين حقيقت آگاه باشند كه دموكراسي تنها (( حكومت اكثريت )) نيست: در حكومتهاي دموكراسي بايد پيوسته مراقب ستمگري اكثريت بود و هر جامعه دموكراسي بايد مواظب باشد كه (( عقايد و افكار اكثريت به عنوان اصول و مقررات رفتار همگاني به مخالفانشان تحميل نشود. ))

با توجه به اينكه من در ساير جستارهاي اين كتاب درباره زنان و افراد غير مسلمان در اسلام سخن خواهم گفت، در اينجا تنها به شرح كوتاه وضع حقوقي آنها ميپردازم.

از نظر مذهبي، زنان در اسلام پست تر از مردان به شمار ميروند و از حقوق و مزاياي كمتري برخوردارند. از لحاظ پول خون، شهادت و ارث، در اسلام زن نصف مرد به شمار ميرود. در ازدواج حقوق او بمراتب كمتر از مرد است و شوهر وي حتي ممكن است در مواردي او را كتك بزند.

(( شاخت )) درباره وضع حقوقي غيرمسلمانان نوشته است:

پايه و اساس نظر اسلام درباره كافرين، قانون جنگ است. بدين شرح كه افراد كافر و غير مسلمان يا بايد به اسلام درآيند، يا فرمانبردار و يا ( به استثناي زنان، بچه ها و برده ها ) كشته شوند. كشتن غير مسلمانان، هنگامي انجام ميگيرد كه آنها دو مورد نخست را انكار كنند. استثناي اين قاعده آن است كه به كافران عرب اختيار داده ميشود كه بين پذيرش اسلام و يا كشته شدن، يكي را گزينش نمايند. اسران جنگي نيز يا به شكل برده درمي آيند، يا كشته ميشوند و يا به عنوان ذمي و يا زنهاري ( كسي كه براي زنده مانده به او امان داده شده )، باقي ميمانند و يا با اسران مسلمان در جنگ مبادله ميشوند.

بر پايه پيمان نامه تسليم، به افراد غير مسلمان امان داده ميشود و آنها را ذمي ( زنهاري ) مينامند.

اين پيمان نامه حاكي است كه افراد غير مسلمان بايد تسليم شده و تمام شرايط ناشي از آن بويژه پرداخت جزيه و خراج را بر دوش بگيرند... افراد غير مسلمان بايد لباس هاي مشخصي بپوشند و روي خانه هاي خود نشان ويژه بگذارند تا از خانه هاي مسلمانان تميز داده شود و همچنين خانه هاي غير مسلمان نبايد بلندتر از خانه مسلمانان ساخته شود. افراد غير مسلمان حق سوار شدن بر اسب و يا حمل سلاح ندارند و هر زماني كه با مسلمانان برخورد كردند بايد راه را براي آنها باز كنند. غير مسلمانان نيابد در جلوي مسلمانان به انجام مراسم مذهبي و يا عادات ويژه خود، مانند شراب خوردن بپردازند. غير مسلمانان، همچنين حق ساختن كليسا، كنيسه و يا پرستشگاه مذهبي ندارند و بايد با فروتني خراج و جزيه بپردازند. لازم به گفتن نيست كه غير مسلمانان حق بهره برداري از مزاياي اجتماعي مسلمانان را نيز ندارند.

فرد ذمي ( زنهاري )، نه ميتواند بر ضد يك نفر مسلمان شهادت بدهد و نه اينكه قيم يك كودك مسلمان شود.

اثل چهاردهم اصلاحيه قانون اساسي كشور ايالات متحمده آمريكا ميگويد: " هيچ ايالتي در سرزمين خود نميتواند كسي را از داشتن حق برابر با ديگران در برابر قانون محروم كند." اين اصلاحيه در پايه براي نگهداري حقوق سياهپوستان به وجود آمد و بعدها به نگهداري حقوق افراد در برابر تبعاضات غير نژادي گسترش يافت و بر پايه آن حقوق بسياري از اقليت ها براي نخستين مرتبه تامين شد.

3- اسلام به گونه داوم با خردگرايي، استدلال منطقي و بحثهاي دگرانديشانه كه زيربناي دموكراسي و پيشرفتهاي علمي و اخلاقي را به وجود مي آورد، دشمني ميورزد.

اسلام نيز مانند موسويت و مسيحيت، هر گونه ديد منطقي را محكوم ميكند. حديثهاي زيادي وجود دارد كه نشان ميدهد، هنگامي كه از محمد درباره چگونگي نابود شدن جوامع پيشين، به سبب مخالفت با خدا، پرسش به عمل مي آمد، وي برآشفته ميشد و از پاسخ به پرسش خودداري ميورزيد. حديثي در اين باره ميگويد: "هرگاه الله نيز به مردم نشان داده شود، آنها خواهند گفت: چه كسي او را آفريده است؟"

4- در اسلام، فرض اينكه يك انسان اخلاقي قادر به گرفتن تصميمات منطقي بوده و مسئوليت اعمال و رفتار آزادانه اش را خود پذيرش ميكند، وجود خارجي ندارد. در دين اسلام، اخلاق مفهوم فرمانبرداري دارد. البته، در اسلام اين قاعده وجود دارد كه هر كسي مسئول تعهدات حقوقي و شرعي خود ميباشد ولي مفهوم اين قاعده آن نيست كه هر فردي اختيار داشته باشد، هدف هاي زندگي اش را بر پايه ميل و دلخواه خويش تعيين كند و زندگي خود را به هر گونه اي كه ميل دارد، هدايت نمايد. در اسلام، الله و قانون مقدس او، براي انسان و چگونگي زندگي او تصميم ميگيرند و تكليف تعيين ميكنند.

بي مناسبت نيست تاكيد كنيم كه لايحه حقوق بشر آمريكا، ضامن نگهداري حقوق مدني و سياسي انسان در برابر حكومت است. به گونه اي كه (( جفرسون )) نوشته است: "لايحه حقوق بشر ضامن حقوق افراد انسان در برابر حكومت بوده و هيچ حكومتي نميتواند آنرا انكار نمايد." هيچ هدف و يا اراده سري جمعي نميتواند حقوق افراد را ناديده بگيرد. (( فون هايك )) Von Hayek، نوشته است: "آزادي فردي افراد را نميتوان تابع يك هدف يگانه برتر قرار داد و اظهار داشت كه تمام افراد جامعه بايد براي هميشه از آن پيروي كنند." ده اصلاحيه نخست و اصلاحيه چهاردهم قانون اساسي آمريكا، قدرت حكومت ها را محدود ميكند و حقوق افراد مردم را در برابر اقدامات غير دادگرانه حكومت نگهداري ميكنند. اصول ياد شده، همچنين آزادي مذهب، بيان، رسانه هاي گروهي، دادخواهي و اجتماع مسالمت آميز و حقوق افرادي را كه بر ضد حكومت متهم به ارتكاب جرم شده اند، نگهداري ميكنند. اصول ياد شده، همچنين حكومت را از محروم كردن افراد از حقوق خود باز ميدارند.

دموكراسي آزاد، دامنه آزادي هاي انسان را گسترش ميدهد و زن و مرد را به تمام ارزشهاي انساني متجلي ميسازد. اسلام، فردگرائي نميشناسد و پيوسته سخن از اراده جمعي مسلمانان و الله به ميان مي آورد. در اسلام، از حقوق فردي كه در سده هيجدهم در غرب به وجود آمد نشاني به چشم نميخورد. شعار دائمي فرمانبرداري از خليفه، سايه الله در روي زمين، جائي براي وجود فلسفه فردگرايي باقي نميگذارد. دشمني اسلام با حقوق فردي از فحواي بخشي از نوشتار يكي از نويسندگان مسلمان به نام (( بروهي )) كه وزير پيشين قانون و امور مذهبي پاكستان بوده و حقوق بشر را از ديدگاه اسلامي شرح داده، بخوبي ميتوان درك كرد:

حقوق و تكاليف بشر با شدت تعريف شده و اجراي كامل آن كار اجتماعات انساني و بويژه وظيفه رسمي سازمان هاي اجراي قانون در هر حكومتي است و هرگاه لازم باشد، فرد انسان بايد قرباني سود و مصلحت اجتماع شود. حقوق جمعي يكي از فروزه هايي است كه در اسلام به حقوق بشر افزوده شده است.

(( در اسلام )) حقوق و آزادي هاي افراد بشر به شكلي كه در انديشه و ايمان انسان امروزي جاي گرفته، وجود خارجي ندارد. انسان مسلمان تنها بايد از الله فرمانبرداري كرده و تابع قوانين الهي بوده و بداند كه حقوق بشري كه او از آن سخن ميگويد، در واقع از تكاليف او در برابر الله ناشي ميشود.

ماهيت خودكامه فلسفه اسلام درباره حقوق بشر بر پايه گفته بالا آشكار بوده و جمله زير مهر تاكيد بر آن ميگذارد: "فرد بشر با پذيرش زندگي كردن در قيد بندگي الله، آزادي مي آموزد." اين جمله ما را به ياد گفته وحشتناك (( اورول )) Orwell، مي اندازد كه اظهار داشته است: "آزادي يعني بردگي."

نويسنده مسلمان ديگري در سال 1979 نوشته است:

تاكيد غربي ها روي واژه "آزادي" براي اسلام بيگانه بوده و نامفهوم ميباشد... آزادي شخصي ( در اسلام ) مفهومش اينست كه انسان بايد آزادانه به اراده الله تسليم شود... مفهوم آزادي در اسلام اين نيست كه موهبت آزادي انسان را از بند نيروهاي خارجي آزاد كند... هنگامي كه انسان در اسلام به مرز آزادي فردي و آزادي اجتماعي ميرسد، مفهوم و سرشت آزادي تغيير ميابد... حقوق بشر در اسلام تنها وابسته به تعهداتي است كه انسان بر گردن ميگيرد... بخش بيشتر دانش حكمت الهي در اسلام به راضي بودن به حكومت خود كامگي وابسته ميشود.

با در نظر گرفتن نوشتارهاي بالا، هيچ ترديدي درباره خودكامه بودن ماهيت اسلام باقي نميماند.

5- عقيده به لغزش ناپذري يك كتاب و يا يك گروه، مانع پيشرفتهاي اخلاقي، سياسي و علمي خواهد شد.

6- يك فرد مسلمان حق تغيير مذهبش را ندارد. در اسلام مجازات برگشتي از دين، مرگ است.

7- در اسلام آزادي انديشه به هر شكلي سرزنش شده و نوآوري و كفر به شمار ميرود و مجازاتش مرگ است. شايد يكي از بزرگترين عوامل بازدارنده براي رسيدن دموكراسي در اسلام، تاكيد اين عقيده است كه اصول و احكام اسلام و تازينامه كلام آخر الله و روش غايي كردار بشري است: اسلام هيچگاه و بهيچوجه درگرانديشي را مجاز نميكند. برعكس، در يك دموكراسي آزاد، مفهوم آزادي انديشه، بيان و آزادي رسانه هاي گروهي عبارتند از: حق بحش كردن، آزادي مخالفت با بحث، هركسي حق دارد بر خلاف ديگران بيانديشد، اكثريت حق ندارد اقليت را از بيان انديشه هاي مخالفش بازدارد و هركسي ميتواند انتقاد و دگرانديشي کند.

برگزفته از کتاب ""Why I'm not a Moslem? Ibn Warragh ترجمه دکتر مسعود انصاری