چیزی وحشتناک تر از این نیست که کارهای انسانی تابع ارادۀ انسان دیگر باشد. (یمانوئل کانت)
مدتی پیش در بحث و جدلی پیرامون مسائل فلسفی که بخش اعظم ان منوط است به متافیزیک و مابعدالطبیعه، سوالاتی به ذهنم متبادر شد و با اینکه من هیچ اعتقاد و باوری نسبت به متافیزیک و مابعدالطبیعه نداشتم و حتی علاقه ای نیز به دانستن و اموختن ان نداشتم و مدام این قضایا را نفی و انکار می کردم و جزء موهومات و پوچ می پنداشتم، خوشبختانه این دوست گرامی مرا به شبهت و تردید انداخت و از سر رفع این شک، مرا به تحقیق و بررسی در مورد این موضوع وادار نمود. (من همواره طالب شک در باورها و عقاید خود هستم زیرا که می دانم تا شک نکنم به حقیقت نخواهم رسید و شک و تردید اساس کشف حقایق و تمایز صدق و کذب از یکدیگر است و البته نخستین تردید در مسائل فلسفه و باورهای محوری جامعه، بدست فرانسیس بیکن انگلیسی صورت گرفت و با دکارت فرانسوی تحکیم و استمرار یافت). نخست باید یک تفاوت اساسی و مهم را در دو واژۀ مابعدالطبیعه و متافیزیک قائل شویم و معنای هر یک از این واژه ها را روشن و واضح سازیم. مابعدالطبیعه یک واژه دینی و ناقص و در اصل مترادف دنیای بعد از مرگ است و به نوعی دنیای مادی و طبیعی را جدا از دنیای ذهنی یا غیره مادی می داند و ظاهراً هیچ ارتباطی بین جهان مادی و جهان غیرمادی در نظر ندارد و چه بسا "ضد هم" تلقی می کند. مابعدالطبیعه به غلط به جای متافیزیک در فلسفه بسیار استفاده شده و برای تدقیق در مسائل فلسفی باید از واژه های ناقص و نارسا به جد پرهیز کنیم زیرا که زبان فلسفه باید حتی الامکان از هر واژۀ نامعلوم و نامفهوم زدوده شود تا بتوانیم با استفاده از ان بحث درست و منطقی کنیم. مقابل ان متافیزیک یا ماوراءطبیعه یک اصطلاح درست، فلسفی و تأمل برانگیزی است که جهان غیرمادی را فرا و ماوراء دنیای مادی و فیزیکی قائل است و شگفتی این واژه ناشی از در ارتباط بودن و همبستگی جهان مادی (ابژه و ابژکتیو) و جهان ذهنی و غیرمادی (سوبژه و سوبژکتیو) می باشد و به نوعی همیشه درصدد ایجاد ارتباط بین این دو مسئله بوده است.
شالوده و بنیاد فهم و درک انسان وابسته به احساس و قوای حسی انسان است. و همانطور که قبلاً متذکر شدم اگر به هر دلیلی انسان فاقد احساس و درک حسی شود به هیچ عنوان قادر به شناخت و تفهیم خارج از خود نیست و نمی تواند هیچ ارتباطی با دنیای مادی برقرار کند و قوای حسی رابط درون انسان (سوژه) با بیرون از انسان (ابژه) است و انسان بدین طریق علم و دانش و بینش و معرفت کسب می کند. به عبارت دیگر تمام تخیل و تصور و تفکر و تجسم ذهن محدود است به تجربۀ انسان که با اندکی دخل و تصرف، تغییراتی را در انچه بر انسان تجربه شده، تخیل و تصور می کند. به نظر ایمانوئل کانت، شناسایی را در دو منشاء است یکی حساسیت، که به وسیلۀ ان ما اشیاء را احساس میکنیم و دیگر فاهمه که از راه ان در خصوص اشیاء به فکر و نظر می پردازیم. کار فکر عبارت است از متحد ساختن ادراکات در وجدان، و اتحاد ادراک در وجدان همان حکم کردن است، و بنابراین فکر کردن حکم کردن است. اگر به سیر و تطور متافیزیک توجه کنیم فلسفه یونان کلاً مبتنی است بر متافیزیک و موضوع جوهر و ذات و... که البته قریب به دو هزار سال مبانی و مبادی فلسفه محسوب میشد و در قرون اخیر کم کم زیر سوال رفت و بعد از مدتی منسوخ شد و فلسفۀ مهمی به نام اصالت وجودی به میان افتاد که با کیرکگرد احداث و با هایدگر به اوج خود رسید و بیشتر تمرکز من در این مبحث و به موضع هایدگر مربوط است. زیرا با اندیشه ها و کتاب های هایدگر بیشتر اشنایی دارم و دیگر فیلسوفان تقریباً اراء شبیهی در مورد متافیزیک ارائه داده اند. در خصوص اقای مارتین هایدگر و کتاب های ایشان مخصوصاً کتاب "هستی و زمان" که بزرگترین اثر فلسفی قرن بیستم شناخته شده، باید اذعان کنم که از فرط پیچیدگی و دشواری قابل درک نیست و باید با خواندن کتاب های پیرامون مباحث این کتب، اندک اندک با افکار و عقاید و شیوۀ نوشتن ایشان اشنایی پیدا کنیم و پس از بارها خواندن و نوشتن عبارات کتاب های ایشان به مفهوم ان پی ببریم.
در دنیای حاضر علم بر همه چیز و همه کس احاطه یافته و محور و اساس زندگی انسان را تشکیل میدهد و جایی برای فلسفه باقی نگذاشته است. برتراند راسل معتقد بود اگر فلسفه را با علم امیخته نکنیم، فلسفه در اینده ای نه چندان دور به فراموشی سپرده میشود. این است که فلسفۀ امروز مبتنی است بر اصول علمی و منطقی، نمی توان نظریات و حدسیات موهومِ بی اساس را در این پهنه مطرح نمود. از طرف دیگر مطالب و مسائل بسیاری است که انسان خواهان دانستن ان است ولی حصول ان از طریق علم به نظر ناممکن و ممتنع میرسد. از جمله پرسش از هستی و نیستی یا عدم! امروز این مسائل در متافیزیک به عنوان پرسش های بنیادی مطرح است و همچنین ارسطو معتقد بود پرسش از هستی همان متافیزیک است یا به قول هایدگر متافیزیک به هستی بماهو هستی می اندیشد و همچنین نيستي نفي ان چه هست، نيست. نيستي ان هستنده اي نيست که نيست، بل ان نيستي اي است که نيست بودگي ميکند.
بخش دیگر متافیزیک مدرن تحلیل انسان یا به قول هایدگر "هرمنوتیک واقع بودگی و دازاین" است یعنی کسی که اگاه به هستی خویش است و میتواند از هستی سوال کند و هدف مدرنیته، سالاری انسان به جهان و چیرگی او بر محدودیت هاست و به همین مناسبت مکتبی به نام اومانیسم (انسان مداری) تکوین یافت که اساس ان انسان سالاری است و معتقد است که هیچ چیزی با ارزش تر از انسان نیست.
بسیاری از واژه ها در فلسفه نامفهوم است و باید درست و مشخص تعریف شود تا به گمراهی سوق داده نشویم به همین منظور قصد دارم بخشی از اسرار هیچ چیز را از کتاب اسرار کائنات نوشتۀ ابراهیم ویکتوری بیاوریم.
(ایا تا به حال به صورت جدی درباره اینکه "هیچ چیز" دقیقاً چیست فکر کرده اید؟ وقتی درباره "هیچ چیز" فکر می کنید، در ذهن و تصورتان چه می بینید؟ اگر "هر چیزی" به ذهن شما برسد، دیگر "هیچ چیز" نیست، چون باید چیزی باشد که ذهن شما را اشغال کند و مغزتان ان را به تصویر بکشد. به بیان دیگر، فقط حرف زدن و فکر کردن درباره "هیچ چیز" سبب خلق شدن چیزی میشود که با "هیچ چیز" مغایر است. ماهیت "هیچ چیز" اثار عمیق و ژرفی بر علوم فیزیک و اخترشناسی دارد و بسیار با ماهیت زنجیره فضا – زمان و ساختار کائنات نزدیکی دارد.
اگر بگوییم که "هیچ چیز"، خلأ بدون ویژگی است که ان را فضای خالی می نامیم، پس چطور فضای خالی یا "هیچ چیز" ناگهان به فضا که چیزی همچون یک ستاره در ان وجود دارد، تبدیل میشود؟ تنها راه حل این معما نیازمند این است که فاصله و زمان زنجیره هایی قابل تقسیم متوالی باشند، یعنی بتوانیم هر واحدی از فاصله و زمان مثلاً یک سانتی متر و یک ثانیه را بگیریم و به طور متوالی انها را نصف کنیم تا به "هیچ چیز" برسیم.
اگر کمی عمقی تر در این الزامات کندوکاو کنید، درمیابید که چقدر غیرطبیعی و نابهنجار است. ممکن است در نگاه اول به نظر برسد که فرایند تقسیم کردن تا بی نهایت برای یک چیز، پس از تعداد نامحدودی تقسیمات، به "هیچ چیز" ختم میشود؛ که به خودی خود تصویری مبهوت کننده است.
اما، با بررسی دقیق تر در میابیم که فرایند تقسیم کردن، چه بی کران و چه کران دار، هرگز به نقطه "هیچ" نمی رسد. چون ما کار را با "چیزی" شروع کردیم و نصف هر "چیزی" همیشه "چیزی" است و هرگز هیچ چیز نیست؛ حتی پس از بی نهایت بار تقسیم کردن. نتیجه واضح این است که فضا و زمان تا بی نهایت قابل تقسیم نیستند، یعنی انها کوانتیزه شده اند. این یعنی که باید مقداری زمان برای فاصله وجود داشته باشد و همه زمانها و فاصله ها در کائنات ضرایبی از این دو مقدارند. حالا پرسش اصلی این است، این دو مقدار چقدر هستند؟)
در واقع علم از پرسش هیچ و عدم امتناع داشته و به قول هایدگر علم می خواهد دربارۀ هیچ نداند. اما حتی اگر چنین باشد انچه مسلم می ماند این است، انجا که علم می کوشد تا به ذات خاص خودش جامۀ بیان بپوشاند، دست یاری به سوی عدم دراز میکند. علم به انچه ردش میکند متوسل میشود. اگر توجه داشته باشیم نگاه علم همیشه رو نیستی و عدم است و در گام نخست علم متوسل به نیستی میشود و بعد میسازد. فلسفه یا متافیزیک پیوسته یک گام از علم جلوتر است زیرا همواره نگاهش به ماوراء هستی است. همان طور که قبلاً گفته شد، ما نمی توانیم عدم را بدون تصور موجود تصور کنیم، یا باز به بیانی دیگر، عدم در نهایت برای ما نوعی خلاء یا فضای خالی است. علم ساختۀ ذهن انسان (دازاین) است و انسان همواره در دو دنیا، در حال زندگی است یک دنیای مادی (ابژکتیو) و دنیای ذهن و خیال (سوبژکتیو). سارتر نیز معتقد است، (انسان در دو دنياي چيزها و اگاهي قرار دارد. دنياي چيزها منش اثباتي و دنياي اگاهي منش سلب دارند. دنياي چيزها همين است که هست، هر دگرگوني در ان متعين و قانونمند است. دنياي اگاهي اما ناکامل است، دگرگوني ها غير قابل پيش بيني و تا حدودي وابسته به خواست و گزينش انسان هستند). دنیای ذهن هر دازاینی وابسته به دنیای واقعی او است یعنی هر انچه بر ما تجربه شده در دنیا ذهنی ما وجود دارد. هر انسانی متناسب با میل خود سوبژکتیویتۀ خود را میسازد. انسان ممکن است بیش از انچه در دنیای چیزهای واقعی و ابژکتیو زندگی کند، در دنیای ذهن و سوبژکتیویتۀ خود زندگی کند. انسانها میتوانند در ذهن خود ادم بُکشند یا دزدی کنند یا حتی کارهای خوب و خیر انجام دهند که هیچ کسی جز خودشان ناظر بر ان نیست و بازخواستی وجود ندارد که البته ادیان به دروغ ولی با حُسن نیت، به انسانها وانمود کردند که خداوند از همۀ افکار و اعمال انان باخبر است و انسانها نیز به صرف نظارت خداوند از تخیل اعمال زشت اجتناب میکردند؛ در صورتی که حقیقتاً چنین نیست. اگر بخواهیم به جنبۀ اخلاقی ان بپردازیم، می پرسیم ایا تخیل امور خیر و پسندیده سودی دارد؟ ایا تخیلات و تصورات اعمال زشت و مخرب جرم محسوب میشود؟ و اصلاً تأثیری بر اعمال واقعی و عینی ما دارد؟ انسان باید هر چقدر میتواند از تصورات و تخیلات زشت و پلید دوری و اجتناب کند و به افکار و تخیلات خوب و زیبا و درست معطوف شود زیرا در طی مدتی این تخیلات ممکن است مبدل به ارزش شود و بر انسان تسلط یابد. به بیانی دیگر سرچشمۀ اعمال هر انسانی از اندیشه و خیالات و ذهن اوست. امور اخلاقی دقیقاً برخاسته از تصورات و تخیلات هر انسانی است و ادیان تا اندازه ای درصدد تسلط یافتن و قالب شدن بر ذهن و سوبژکتیویتۀ هر انسانی بوده اند و به انواع و اقسام مختلف از تسلط یافتن فکر و تخیل انسان بر عملکر او جلوگیری کرده اند. پس انسانی به معنای اخص واژه خوب است که در سوبژکتیویتۀ خود خوب باشد و همینطور بالعکس. پاسکال گفته: تمام فضیلت ما در فکر است و بکوشیم تا خوب فکر کنیم و اینست اصل اخلاق.
تعمق و تدقیق در امور سوبژکتیویته بسیار دشوار است. ولی به جرأت میتوان گفت تمام قدرت و شوکت و بزرگی انسان مربوط به ذهن و سوبژکتیو انسان است و انسان بدون سوبژکتیویته هیچ است. بنابراین شناخت امور مربوط به ان از اهمیت زیادی برخوردار است. مثلاً اثار هنری، ماهیت و عمق ذهن هر انسانی را متجلی و متبلور میکند و انسان های میتوانند به وسیلۀ هنرِ هنرمند به سوبژکتویتۀ ان هنرمند پی ببرند. در کتاب حقیقت و زیبایی، (استاد) بابک احمدی راجب هنر و اهمیت ان چنین می گوید: (هنر اما شاید به دلیل بازگشتن بر حس انسانی و شاید به خاطر تکیه اش بر شهود و مکاشفه یا به دلیل های دیگر، کارایی بسیار در انتقال تجربه های درونی و باطنیِ زندگی ادمی دارد، و خبر از رازهایی میاورد که فقل انها با هیچ کلید دیگری گشودنی نیست. هنر مسیری را در زندگی ادمی میگشاید که با پای چوبین خرد ورزی و منطق استدلالی نمی توان از ان گذشت. افرینش هنری در زندگی ادمی ارجی والا دارد و از این جنبه برتر و قدرتمند از علم، منطق، فلسفه و اخلاق جلوه میکند). اینکه اثر هنری از ذهن اصیل برمی خیزد یا از تقلید از طبیعت، و کدام اثر بر دیگری برتری دارد، مربوط به فلسفۀ هنر است ولی انچه که برای ما در این جا مهمه، این است که هنرمند انچه که هست را نمی پذیرد بلکه انچه که باید باشد را مطرح میکند و یا به عبارتی طرحی پیشنهادی را به دیگران عرضه میدارد. یعنی همان تمایلات و دنیای خود ساخته در سوبژکتیو هنرمند. هر چه قدر انسان در صدد کشف حقایق و اگاهی نسبت به طبیعت باشد بهتر و درست تر و دقیق تر میتواند سوبژکتیو خود را بسازد و به همین خاطر حقیقت برای انسانها ارزشمند است. انسان تنها موجودی است که از این قوه و توانایی برخوردار است و امروز این سوال مطرح است که چرا و چگونه انسان به این توانایی دست یافته؟ چون علم هنوز جواب قانع کننده ای برای این سوال ندارد، فلسفه خواهان پاسخ به این پرسش است.
هر انسانی خودش را در سوبژکتیو خود می بیند. نزاع و طرز مقابلۀ خویش را با طبیعت و انسان های دیگر تصور میکند، گاهی ناامید، گاهی خوشحال و گاهی متأثر و نگران. به تصور من انسانها میتوانند هرگز نمیرند!. ولی یک اقداماتی لازم است تا این کار میسر شود. اگر ما بتوانیم تمام اطلاعات مغز یک انسان را به وسیلۀ دستگاهی! بیرون بکشیم و به مغز یک ربات انسان نما منتقل کنیم، اکنون یک انسان در دو بدن داریم. اگر انسان بمیرد، ربات جای او هست و میتواند زندگی کند زیرا که هر انسانی با ذهن و خاطرات و افکار و خیالات (سوبژکتیو) خود زندگی میکند. انسانها به این دلیل میمیرند که بعد از مدتی دستگاه و سیستم بدن انها فرسوده میشود و از بین میرود و به همین دلیل مغز از کار میافتد و تمام سوبژکتیو انسان نابود میشود حالا اگر بتوانیم سوبژکتیو او را خارج کنیم و به یک ربات انتقال دهیم ربات جای او را میگیرد. هر انسانی موقعی میمیرد که مغزش از کار بیوفتد یا مغزش دچار اختلال شود و اگر مغز بمیرد، سوبژکتیو نابود میشود و انسان برای همیشه میمیرد. انسان هایی که دچار فراموشی و اختلال در مغز خود هستند نمی دانند که چه کسی هستند زیرا سوبژکتیو انان صدمه دیده. انسانها خود را به عنوان شخصی که دارای اسم و فامیل و پدر و مادر و دوست و همسایه و موقعیت و افکار و غیره هستند، می شناسند. بدن ما چون از ماده است نابودشدنی است ولی افکار و تصورات ما و به طور خلاصه سوبژکتیو ما تا موقعی هست که بدن ما زنده باشد پس انسان هیچ است مگر سوبژکتیوش. دست و پای هر انسانی قطع شود، باز همان انسان است ولی اگر بمیرد یا دچار فراموشی و اختلال ذهنی شود دیگر ان انسان نیست.
ای برادر تو همه اندیشه ای ***** مابقی تو استخوان و ریشه ای (مولانا)
البته این ادعا بدین معنا تعبیر نشود که جسم انسان مهم نیست، نه؛ بلکه برتری انسان نسبت به دیگر موجودات به ذهنش مربوط میشود.
هایدگر معتقد بود فیلسوفان عمدتاً در اشتباه و بیراهه به سر می بردند و از مسیر اصلی خود منحرف شده اند، زیرا کسی از هستی سوال نکرده و بیشتر در ماهیت و چگونگی هستی این جهان تفکر کردند. هایدگر با طرح این سوال ما را در تفکر هست و نیست انداخت (چرا براي ما تفاوت دارد که چيزي باشد يا نباشد؟) این سوال ما را به تعاریف دازاین هایدگر میبرد که دازاين به هستي پرتاب شده است. دازاين بي انکه بخواهد يا کسي از او پرسيده باشد، به دنيا ميايد و خود را در مهلکۀ هستي مي يابد. این سخن ناخوداگاه مرا به یاد شعر شادروان فروغ فرخزاد می اندازد:
چيستم من زادۀ يک شام لذت بار ***** ناشناسي پيش مي راند در اين راهم
روزگاري پيکري بر پيکري پيچيد ***** من به دنيا امدم بي انکه خود خواهم
دازاین همیشه در ماوراء خود است و برخلاف دیگر موجودات در خودش نیست بلکه بیرون از خودش وجود دارد. دازاین در سه زمان حال و اینده و گذشته زندگی میکند ولی حیوانات منحصراً در زمان حال. دازاين فقط از هستندگان در محيط خود متأثر نمي شود. براي او از دست رفته ها و نيست شده ها نيز به همان اندازه مطرح اند. او فقط با داشته ها زندگي نمي کند، نداشته ها هم تا همان حد براي او اهميت دارند و همواره در حدود فهم هايي معيين و تاریخي از هستي زندگي ميکند. اولین سوالاتی که ذهن فیلسوفان نخستین را به تفکر واداشت سوال از وجود بود چرا ما وجود داریم، فارغ از گوهر و ماهیت و چگونگی وجود داشتن. به نظر هايدگر نمي توان گفت که دازاين گوهر دارد، گوهر دازاين همان وجود اوست. وجود، هستن دازاين است که به هستي مي انديشد. اما اين انديشه يک کنش است. کنش از خود بيرون شدن و خود را در (ان جا) قرار دادن، پيش روي خود بودن. وجود داشتن به معناي با خبري از تناهي خويش، از موقعيت ها و پرسش از هستي خويش و طرح اندازي خويشتن است. ما انسانها ساخته میشویم وجود ما براساس اتفاق است و براساس گزینش خود شکل و ماهیت می پذیریم. به همین خاطر می گوییم در انسان وجود او مقدم بر ماهیت اوست ولی در صانعات ماهیت مقدم بر وجود است زیرا یک ماشین در ذهن انسان ماهیت میگیرد و سپس به وجود میاید ولی انسان وجود پیدا میکند و بعد ماهیت میپذیرد. انسان چیزی جز ذهن نیست؛ مثلاً در یک مهمانی حضور داریم برای ما مهم است که دیگران به ما توجه میکنند یا نه و ما را در نظر دارند یا نه و مدام در ذهن خود از خود میپرسیم چه اتفاقی افتاده که انان نسبت به من بی اعتنا اند، چرا به من سلام نکرد، و یا حتی چرا اینقدر به من نگاه میکند، چه منظوری دارد، ایا از من دلخور است، ایا من اشتباهی کردم. اینها همگی در ذهن رشد میکند و تبدیل به یک اغتشاش روانی و روحی در ما میشود و میتوان هر انسانی را به لحاظ روانی یا انسان پسیکولوژیک و یا انسان فانکشنال نامید که این مبحث مربوط به تحلیل ذهن و روان شناختی است.
من براي خودم چنان حاضر ميشوم که ابژه اي براي ديگران هستم. باخبري من از خودم وابسته است به باخبري ديگران از من. من در چشم ديگران وجود دارم. هايدگر با تأثير گرفتن از کيرکگارد به اين نکته تأکيد گذاشت که ان کسي که من هستم، وابسته است به جايگاه و موضعي که من در وجودم به عنوان يک خويشتن ياد ميکنم همان کسي نيست که من به او فکر ميکنم، بل کسي است که در عمل ميسازم. من فقط ميتوانم خويشتن را به عنوان امري واقعي و در فعليت و کنش در نظر بگيرم و در جريان عمل مشخص تعريف کنم که کيستم. من گذشته و اينده ي خويش هستم. انسان ميتواند در قالب حضور براي خود بودن مطرح شود. هستي من گره خورده به هستي زمانمندِ من. من اينده اي هستم که طرح هايم رو به سوي ان دارند. من طرح هاي گذشته ي خود هستم. دقیقاً اگزیستانسیالیسم سارتر در راستای این موضوع است و مي توانيم چهار مفهوم بنيادين را در اگزيستانسياليسم سارتر برجسته کنيم: امکان ناضرور يا تصادفي بودن هستي، ازادي، مسئوليت و اصالت. انسان داراي ماهيت پيشيني نيست که به فرض خدا يا طبيعت ان را ساخته باشند، انسان همچون هر هستنده اي امري ممکن است و نه ضروري، خودش را ميسازد و ازادانه ميان گزينه هاي ممکن برمي گزيند، مسئول گزينش هاي خويش است و بايد بتواند انچه را که خود درست ميداند بسازد، در اين صورت کاري اصيل انجام داده است. این مکتب به دلیل اصرار زیادی که بر ازادی و مسئولیت انسان دارد در قرن بیستم توجه بسیاری را به خود جلب نمود و به گونه ای بن مایۀ مدرنیتۀ امروزه قرار گرفته است و سارتر در رساله ای جداگانه به نام اگزیستانسیالیسم گونه ای اومانیسم است، بر این نکته تأکید میگذارد. ادمي از راه طرح اندازي ها، اينده و زمانمند اش نيستي را در ميابد و اين همه از راه ازادي او تحقق مي يابد. انسان چون از نيستي اگاهي دارد ازاد است. به بیان مشهور سارتر (انسان محکوم به ازادی است).
در این مقطع تلویحاً به نزاع ایدئالیسم ها و رئالیسم ها می پردازیم. رئالیسم ها یا مذهب اصالت واقعیت قائلند به وجود جهانی مستقل از هر ادراک و هر تصور و هر فاعل شناسایی. به نظر ایشان حتی اگر شناسنده ای برای شناختن جهان نباشد جهان باز، چنانکه ما ان را می شناسیم، وجود خواهد داشت. در مقابل ان ایدئالیسم ها یا مذهب اصالت معنی، از لحاظ فلسفی صور ذهنی و انچه در حوضۀ شناسایی انسان است اختیار کرده اند. کانت مؤسس ایده الیسم المانی است و به جرئت میتوان اذعان کنم که ایده الیسم المانی تا چندین قرن تمام حوضۀ فلسفی جهان را تحت شعاع خود قرار داده بود و به مراتب از دیگر مکاتب برتری و فزونی داشت. مباحث بسیار شگفت انگیزی در مورد مسائل مختلف مطرح کرده و پیگیری ان نزد اهل تحقیق بسیار مورد توجه قرار دارد. جالب است که میگویند: کانت مردی بود چنان مرتب و منظم که هنگامی که در ضمن ورزش و پیاده روی اش از جلو خانه ها میگذشت، مردم با دیدن او ساعت خود را تنظیم میکردند. اما یکبار این برنامه چند روزی به هم خورد و ان هنگامی بود که وی مشغول خواندن امیل (ژان ژاک روسو) بود. کانت و پیروانش برای رسیدن به نتایج فلسفی به انتقاد معرفت تکیه میکنند. در مشرب انها ذهن در برابر ماده مورد تأکید قرار میگیرد و این امر سرانجام منجر بدین قول میشود که فقط ذهن وجود دارد. به نظر آرتور شپنهاورِ ایدئالیسم، شرط وجود خارجی اشیاء اینست که ادراک کننده ای ان را ادراک کند و از نظر اخلاقی، معنوی مذهب کسی است که برای یک ایدئال، به معنی مطلق ان زندگی میکند. یعنی برای علت و جهتی که در خور ارضای تمایلات عالی هر نفش شریفی باشد. ظاهراً هر دو مذهب هم در اشتباه اند و درست می گویند. جهان بدون اینکه ما انسانها به عنوان فاعل شناسنده و سوژه ان را درک میکنیم و بر هستی و وجود ان صحه می گذاریم، وجود دارد و به زندگی ادامه میدهد. از طرف دیگر ما انسانها به عنوان تنها موجود ادراک کنند میتوانیم هستی جهان را تصدیق کنیم پس جهان از منظر ما انسانها وجود دارد و به زعم ما انسانها، اگر ما نبودیم پس جهانی نیز وجود نداشت که وجود ان را اثبات کند. مذهب اصالت معنی معتقد است که میان ذهن و ماده سنخیتی وجود ندارد و بالنتیجه ماده برای فکر نفوذ ناپذیر است. و چون انچه ما امور خارجی می نامیم با نظم و معقول به نظر میرسد و این هر دو از اوصاف خاص فکر است. پس این عالم موسوم به خارج همانا جزیی است از قلمرو ذهن و تنها طریقۀ تبیین اینکه واقع چرا منطقی و مطابق اصول عقل است اینست که بگوییم واقع از سنخ فکر است. معنوی مذهبان می گویند که ما نه اعیان اشیاء را بلکه فقط صورت های علمی و ذهنی انهاست که ادراک میکنیم. بنابراین، هیچ دلیلی برای قائل شدن به وجود خارجی اشیاء نداریم. همچنین در این راستا دکارت می گوید: (من فکر میکنم پس هستم. انگاه گفت اما من ذاتاً چه هستم؟ چون فکر من تنها چیزی است که شک کردن در ان محال است پس من وجودی هستم که فکر میکنم و جسم نیستم. زیرا که در تن خود نیز میتوانم شک کنم). ایرادی که میتوان به ایدئالیسم ها گرفت این است که عدم وجدان شیء مستلزم عدم وجود شیء نیست. اگر ما انسانها وجود نداشتیم جهان با تمام ارکانش وجود داشت و به زندگی خود ادامه میداد.
با توجه به انچه ذکر شد حدود و قلمرو متافیزیک بر ما روشن گشت. متعصبان دینی با ذهنیت مخرب خود مدام با تشبث به امور مقبول و مدرن مشروعیتی برای خرافات دینی خود فراهم می اورند. از اینجا که میخواهند خرِ دجال و قاطر بالدار و عصای موسی و هزار مزخرف و لاطائل دینی را در متافیزیک جای دهند که باید اذعان کنم اینها هیچ سنخیت و ارتباطی با متافیزیک ندارند و شامل دستۀ خرافات و مهملات میشود. اینکه اخیراً پُست مدرن ها متمایل به متافیزیک شده اند در رابطه با دین و مبانی ان نیست و به کلی از ان جداست و اگر جایی و زمانی شنیدید که می خواهند معجزه ای را با قواعد متافیزیکی توضیح دهند بدانید تزویر و ریاکاری است. درست است که قواعد و ضوابط متافیزیک معین و مشخص نیست و چه بسا اصلاً بر قاعدۀ معینی شکل نمی گیرد ولی دلیل بر این نمی شود که هر خرافه ای را بتوان در متافیزیک توضیح داد. موسی با عصایش دریا را شکافت و عیسی مرده را زنده کرد و محمد ماه را به دو نیم کرد و امام ته چاه و غیره جملگی حمل بر خرافه است. قلمرو و محدودۀ متافیزیک مدرن صرفاً در سوبژکتیویتۀ انسان است.